![]()
ای ابرها، ای سایه ها رحمت،
من،زیر باران نور،تن خسته ام را به دست نوازش بادها خواهم سپرد
احساس ام را زیر ترانه های لطیف ات،
پرواز خواهم داد. تا کجای زمین مرا خواهی برد.
با سلام خدمت همه دوستان عزیز . با هم دیگه داریم به آخرای مسیر نزدیک میشیم . ی سوال باعث شد تا بازهم شما رو فرابخونم و بخوام تا باهم کمی صحبت کنیم . و اما اون سوال . " آیا تو یک ماه آخر میشه معجزه کرد ؟ "
در پاسخ به این سوال دو جنبه مدل برنامه ریزی و بعد هم جنبه احساسی کار دخیل هست. در مورد نوع مطالعه، فردی که این سوال رو می پرسه تو مدت باقی مونده اول از همه باید توجه کنه که نباید به مدل قبلی ( ماه های گذشته درس بخونه ) . مثلا" داوطلب رو فصلی که تسلط نداشته میشینه اول جزوه یا درسنامه مورد نظر رو مطالعه میکنه، بعد زدن تست های یک کتاب تست ، تست های مورد نظر دبیرش رو میزنه و کار میکنه. بعد برای اینکه خیالش راحت بشه از یک منبع دیگه هم تست های اون قسمت رو میزنه و بعد از گذر چند روز به علت عدم مرور به موقع (یا داشتن وسواس) مجبور میشه تا بازهم برگرده و درسنامه مورد نظر رو بخونه و عینا" همون تست ها رو دوباره بزنه. این مدل مطالعه در ماه های قبل (پیش از عید) مورد قبول هست ولی در ماه های پایانی دیگه نباید باشه. درست مث رفتار دانش آموزان در پروسه طول سال و شب امتحان. طول سال سعی میکردین رو مباحث ریز به ریز مسلط بشین ، نمونه سوالات مختلف حل میکردین و مطلب رو برای خودتون بسط میدادین ولی شب های امتحان درست میومدین رو قسمت هایی که قراره سوال بیاد متمرکز میشدین و همون قسمت ها رو می خوندین و جمع میکردین. در حال حاضر هم ما به مطالعه قسمت هایی نیاز داریم که میدونیم و مطمئن هستیم که الگو ثابت و تکراری سوالات کنکور هستن و هر ساله داره ازشون سوال میاد. حالا اونم با چه نگرش و با چه دیدی ... با نگرش اینکه باید از تمام توانایی هام استفاده کنم.فکر می کنم الان دیگه همه شما این حرف هارو از گوشه و کنار شنیدین که میگن باید حداقل 10 ساعت ، 12 ساعت درس خوند و ... . این صحبت ها درسته ولی دانش آموزی که شما باشی این حقیقت رو میدونی ولی میگی: من نمی تونم این کارو انجام بدم . اصلا" بعد از گذشت چند ساعت مطالعه خسته میشه و نمی تونم ادامه بدم. این دیگه میره تو قسمت بعد احساسی کار. قضیه اینه که چیزی که باعث میشه حرکت شما پایدار و مستمر نباشه بعد خستگی ذهنی و اینکه شما عادت به مطالعه با ساعت بالا نداری نیست، بلکه اینه که شما انگیزه و احساس قدرتمند استفاده از این توان رو در خودت به وجود نمیاری.انسان موجود عجیب و غریبی هست.انسان میتونه در فواصل زمانی کم کارهای فوق العاده ای انجام بده که خودش از کارش شگفت زده بشه و به توانایی هاش پی ببره. پیش شرط اون ی احساس خوب هست. دانش آموزی که با ی حس خوب یکی دو روز خودش رو معرکه سپری کنه ، در کمال حیرت برنامه یک هفته خودش رو تضمین میکنه. اونم چه تضمینی ! او حتی اگر هم دنبال خستگی و رها کردن کتاب بگرده نمیتونه، او هر لحظه حتی از خستگی خودش هم انگیزه میگیره و این خستگی براش به منزله فائق اومدن بر مانعی بوده . برای ایجاد ی حس خوب قبل از مطالعه هر قسمت و تیکه ای از کتاب ها قبلش چند دقیقه تمرکز کن ، با خودت خلوت کن و خود چند دقیقه دیگه ات رو تو ذهنت ببین و تصور کن . ببین که قشنگ داری میخونی ... شاید مبحث سخت باشه و همیشه باهاش مشکل داشتی ولی اینبار دیگه اینجور نیست و داری در نهایت حس خوب و انرژی مثبت و تراکم و تمرکز و دقت اون رو میخونی و پیش میری. پس بجای استفاده از الفاظی مث از الان بخونم چه فایده ، من که 11 ماه چیزی نخوندم . از الان بخونم بازم نمی فهمم ، اصلا به درد نمیخوره ، بچه های دیگه دارن جمع بندی می کنن و من تازه دارم ...،میدونم که یاد نمی گیرم و از این مدل حرف ها که مغزت رو در جهت یاد نگرفتن و نخوندن سوق میده و اغلب وقت ها کتاب رو رها میکنی و میشینی غصه میخوری از الفاظی مث این استفاده کن قبل خوندن " من مطمئن هستم که براش این تیکه از مبحث نیم ساعت زمان میذارم و جمش می کنم . مطمئن هستم یکی از بهترین بارهایی که میخوام فیزیک بخونم همین بار هست، ببین چجوری با یک ببار خوندن تا خود کنکور تو ذهنم میمونه ، مطمئن هستم که یادش میگیرم و ... همین سیگنال های مثبت میاد و ذهن رو در جهتی سوق میده که پلان و برنامه چند دقیقه دیگه اش در مورد مطالعه رو فلان قسمت باید به اینگونه بیاد باشه . این امر وقتی تشدید میشه که بارها و بارها در فواصلی از مطالعه در تایم های کوتاه دو ، یک دقیقه و حتی 30 ثانیه ای بازهم به خودم بازخورد مثبت بدیم . از مطالعه همین 15 دقیقه اخیر خودمون حس و حالی که بدست آوردین رو بیان کنیم و به خودمون بازخورد مثبت بدیم . این قسمت. " این قسمت رو چقدر عالی کار کردم ، چقدر خوب فهمیدم ، چه حس خوبی دارم .. مطمئن هستم که اگه همین جوری تا آخر شب بخونم میتونم این چند فصل رو ببندم و ..." پس برای اینکه میخوای خارق العاده تو مدت باقی مونده .. مدتی که اگه دانش آموز هستی فرصت عالی داری و وقتت بازه برای مطالعه و اگه فارغ التصیل هستی میتونی بین این ماه آخر و یازده ماه گذشته تفاوتی ایجاد کنی که خودت حس کنی پشت کنکور موندن ارزش تجربه این یک ماه رو داشت باید خودت رو از سیگنال های منفی ایزوله کنی . باید سعی کنی آزاد و رها خودت باشی و هر ثانیه برای چیزی که میخوای تلاش کنی تا حس خوب بدست بیاد . وقتی با تصور مثبت قبل از مطالعه حس خوب بدست میاد احساس قدرت بهت دست میده ، و از درون میجوشی و با خودت زمزمه میکنی که خدا رو شکرت ، تمرکزم فوق العاده است ، همه چیز آماده است، از اینجا تا اینجا رو میخوام بخونم ، مطمئن هستم که عالی یادش میگیرم و ... دیگه حس بد و حرف ها و صحبت های گوشه و کنار تو ذهنت مرور نمیشه و بعد با دادن بازخورد مثبت به کار گذشته نزدیکت تداوم اون رو تضمین میکنی. و ایجاست که به اعتقاد روانشناسی با تقویت حس و حال بهره هوشی تو در اون زمان بالا میره و میتونی آدمی متفاوت رو ببینی که تا جون داره درس میخونه و در نهایت کیفیت از همه نظر کارش رو ادامه میده و اون وقت هست که حتی با یک جزوه عادی نتایج فوق العاده میگیره . این دانش آموز کتاب رو زمین نمیذاره ، مگر اینکه مطمئن بشه رو مبحث مسلط شد . خسته میشه و خوابش میاد ولی بازم دوس داره چند صد نفر دیگه رو تو اون رو جا بذاره و هر چه بیشتر و بهتر توانایی خودش رو بروز بده؛ و این واقعا چیزی هست که بخشی از اون رو در شب های امتحان شما تجربه کردی و در ساعات پایانی مونده به امتحان انقدر حرفه ای از نظر مدل مطالعاتی( رفتن به سمت فرمت اصلی سوالات) و حس و حال (توجه حداکثری به عمل غعلی و نه نخوانده های گذشته) بودی. پس میتونه همین شخصیت رو دوباره احیا کنی. شخصیتی که با حرف فلان استاد که میگه شما ضعیف ترین کلاس من هستین توجه نمی کنید، مشاوری که میگی دیگه نمیتونی و برنامه آزمونی که از الان داره ساز ثبت نام سال دیگش رو کوک میکنه و فقط و فقط تو فکر همون نبوغ هست. نبوغی که ازش تو این مدت کمتر استفاده کرده ولی الان میخواد نشونش بده . حس و حالی که استراتژی بازی رو در هفته های آخر مثل سرچشمه فهمید و تونست هیجاناتش خودش رو مثل چلسی تو آلیانس آرنا کنترل کنه. حالا آیا بازم قبول داری که اگه میانگین ترازت تو قلم چی شد... پس تو کنکور هم بیشتر از... نمیشی. آیا جامع سنجش رو مثل ی فالگیر میدونی که گفت فلان رتبه الان شدی ، کنکور هم همینه ؟ یا نه ؟ یا نه به خودت ایمان داری که موجودی هستی که کل سیستم جهان خلقت و کائنات منتظر قدم برداشتن هستن . منتظر گام هایی که اگه مردونه بیاد جلو کن فیکون میکنه . باور کن خارق العاده بودن سخت نیست، "خودتم میدونی مرده این میدونی........... به خودت تو آیینه بگو تو ، می تونی." از همین الان تو هر جا که ضعف داری برو تست های دو ،سه سال اخیر کنکور رو نگاه کن و ببین که از کجا تست اومده، بعدش برو با مدل مطالعاتی که بشه اون تست ها رو زد اون قسمت رو مطالعه کن، بعد قسمت بعدی ، تست بعدی ، قسمت بعدی ، تست بعدی و ... فقط کافیه چند روز همین مدلی پیش بری. خودت میبینی که با همین تفکر چقدر منحصر به فرد عمل کردی. نترس از اینکه مباحث نخونده زیاده، فقط کارا رو به ترتیب به ذهنت بده و مث ی تابع از اون طرف حاصلش رو برداشت کن، مطمئن باش که اگر منحصر نتیجه شگفت انگیز باشی در نهایت بهش میرسی. پس کار خودت رو به نحو احسن انجام بده و کاری با نرم افزارهای تخمین رتبه نداشته باش که چی میشه و درس رو برای رتبه نخون و خودت سعی کن باهاش رابطه برقرار کنی و به خودت تلقین کن که 5 هفته بسیار بسیار عالی رو میخوای تجربه کنی و براش خیزی برداری که هیچ مانع و مشکلی نتونه سد راهت بشه و هرگاه موانع رو حس کردی خدا رو شکر کن و از درون خدارو تو لحظه هات حسش کن که تو رو شایسته تحمل و چیره شدن و گذر از این مانع ها و سختی ها دونسته و تو یک انسان خاص هستی و همیشه این خاص ها هستن که نتیجه میگیرن . خاص هایی که تا پاسی از شب بیدار هستن و دارن کار میکنن، شب هایی که شاید تا حالا تو عمرشون ندیده بودن ولی الان هست و همه اینا شکر میخواد، چون تو وارد فصل جدیدی از زندگی میشی ...فصلی که تو رو به سمت تکامل و کمال پیش میبره و در درون تو کلمه " قدرت " رو حک میکنه. قدرتی که نتیجه اش لذت هست و نتیجه اش تا ابد در ذهن تو خواهد موند. همین الان تصمیمت رو بگیر
صدای باد را در گردنه ی حرکت شنیدم!
فتح قله ها مرا به خود می خواند
امیدوارانه،
تا انتها یک توان، راه باید رفت
پاهایم در تکرار گام های خوشایندی،مجذوب شده
کشش هایی قدم هایم را هدایت خواهد کرد
در جدال با سختی های صعود،
در آخرین بلندای پرواز،
اوج را حس خواهم کرد،
و باور صعود در وجودم، دوباره شکفته خواهد شد!
و در پایان جلسه هم صحبتی کوتاه با دوستانی که عالی کار کردن تا الان،تست های کنکور سال های اخیر رو دقیق تطبیق بدین با کتاب درسی و ببرسی کنید و سعی کنید خودتون مدل های طرح سوال رو حدس بزنید؛اگه اینکار براتون خیلی سخت بود مدل تست های مثلا شیمی 3 سال پیش رو بعد از زدن و بررسی با مدل های تست های تالیفی یک منبع خوب مقایسه کنید تا مقایسه تون دقیق تر از آب در بیاد و بتونید ایده های بکر رو پیش بینی کنید.
موفق باشید. افشار
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:محرک، | نظرات( |
این روزها به طور فزاینده ای با این سوال مواجه هستیم که میگین با چه درصد و رتبه ای فلان رشته رو میشه قبول شد ... با فلان درصد ها به کجا امید هست و آخرین رتبه قبولی این رشته چنده و ....
بخشی از صحبت های آقای افشار در ارتباط با پاسخ به اینگونه سوالات در وبسایت کنکور
"طبق صحبتی که گفته شد تا پای کنکور حرفی از
رتبه و رشته و قبولی و چه درصدی نمیزنیم چون این مسائل برای اونایی هست که
نمیخوان خودشون سخت کوشانه تلاش کنن و مدام در حال آنالیز جایگاه خودشون با نقطه
پایانی هستن و این فاقد ارزش هست و این افراد معنی هدف که همون پیمودن مسیر
و رسیدن به نقاط خارق العاده در مسیر و گرفتن شکل و قالب بهترین ها هست رو
درک نکرده اند . "
لینک مطلبی جالب کلیک کنید
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:توجه، | نظرات( |
با
عرض سلام و ضمن پوزش بابت وقفه و غیبت طولانی مدت در پاسخ به پرسش ها و
ارائه مطالب جدید . به استحضار دوستان و همراهان وب می رسانم که به دلیل
مشارکت کادر این مجموعه در ارائه خدمات مشاوره ای مختلف و رایگان و به طور
کانالیزه مشاوره در امر تحصیل ضمن افتخار از انتخاب این مجموعه به عنوان
بهترین های حامیان فرهنگی و با توجه به پیگیری ها و ارتباط های مکرر تک تک
شما عزیزان در ارسال سوال و نظر از راه های طریق ایمیل ها ، قسمت نظرات ،
وبلاگ نردبان تغییر و مهم تر از همه دل نگرانی های تک تک شما عزیزان بابت
عدم ارتباط ما با شما و همچنین صبر و بردباری شما و همچنین تلاش مدیر و
استاد بزرگوار تاثیرگذاری کلام و انگیزش به همه شما نوید روزهای خوبی را
میدهم . با توجه به عدم هماهنگی ما با شما مبنی بر تعطیلی موقتی تمام
فعالیت های مشاوره ای و طبق تواققات انجام شده و پس ازرویت عینی استقبال
کنکوری های 91 و اعتماد شما عزیزان به ما از این با عنایت به همکاری هر چه
بیشتر همکاران تازه نفس ، شاهد پویایی هر چه بیشتر "مشاوره کنکور رایگان"
خواهیم بود . به تمام سوالات و نظرات و ایمیل ها و مشاوره های فردی و خاص
از امروز به ترتیب رسیدگی می شود .
به زودی در جهت ارتباط بهتر و بیشتر با آقای علیرضا افشار شماره تماسی هم در اختیار تعدادی از دوستان قرار خواهد گرفت . سعادت مند ، پر انرژی و مانا باشید .
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:توجه، | نظرات( |
در روزگاری که بستنی با شکلات به گرانی امروز نبود، پسر 10 ساله ای وارد بستنی فروشی هتلی شد و پشت میز نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت.
_ پسر پرسید: بستنی با شکلات چند است؟
_خدمتکار گفت: 50 سنت.
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
_ بستنی خالی چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عده ای بیرون بستنی فروشی منتظر خالی شدن میز ایستاده بودند.با بی حوصلگی و با رفتاری که پسر رو از سر خودش باز کنه و اون بره گفت:
_35 سنت
_ پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:
_ لطفا برای من یک بستنی بیاورید.
خدمتکار یک بستنی آورد و صورت حساب را نیز روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی را تمام کرد، صورت حساب را برداشت و پولش رابه صندوق پر داخت کرد و رفت. هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت. پسر بچه روی میز در کنار بشقاب خالی، 15 سنت برای او انعام گذاشته بود.
یعنی او با پول هایش می توانست بستنی با شکلات بخرد اما چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمی ماند، این کار را نکرده بود و بستنی خالی خورده بود.
حالا این حکایت ماست با خدا ... تا حالا فکر کردین به اینکه چند بار خدا با ما معامله پا یا پای کرده ؟ به نظر من خدا تا حالا با کسی معامله پا یا پای نکرده ... یادمون بیاریم وقتی که خطایی کردیم ! حقمون بود که جزای اون رو مستقیم تو زندگیمون میدیدیم ولی خدا بخشید و شاید چند برابر بیشتر از اونی که باید مجازات میشدیم به ما عفو و رحمت زد . در عوضش وقتی که تنها بعضی وقتها با کارهامون بهونه بخشش و محبت بهش دادیم با آغوش باز اون رو از ما پذیرفت ؛ بدون اینکه نگاه کنه که ما قبلا چه کاره بودیم . تازه باز هم با ما معامله نکرد و بهمون بیشتر داد .
خدایا یه سوال ازت دارم ؟! چرا با بندهات دو دو تا چهار تا نیستی . شاید اگر اونجوری بودی من کمتر گستاخی میکردم و دو بار که سرم به سنگ خورد بار بعدی به خاطر خودم هم که شده دیگه تکرارش نمیکردم . واقعا اون چیزی که الان از زندگی دارم حقم نیست و باید عقب تر از این بودم . فقط میتونم بگم شرمنده ام و ممنونم از اینکه هنوز هم چراغ سوسو زنان امید رو تو دلم روشن نگه داشتی تا بتونم برگردم به میدونی که خودم قبلا در اون بودم و آستین هام رو مردونه بالا بزنم و شروع کنم به درست کردن گذشته ام . مهر ماه هم داره شروع میشه . خدایا هر لحظه اشتباهات و خطاهای گذشته ام رو در ذهنم یادآوری کن تا بدونم که هنوز آسیب پذیر و کوچک هستم و برای رسیدن به بزرگترین اهدافم راه درازی در پیش دارم که بدون کمک تو امکان پذیر نیست .
پس بار دیگر از تو میخواهم که در آستانه سال تحصیلی جدید ، ماراتونی برای کنکور سراسری و ارشد ، و شروع روزهای کوتاه پاییز ، در کسب و کار و زندگی و تلاشم مضاعف شود تا رنگ خوش آرزوها و اهداف امروزم همانند فال قهوه در کف نلبکی به من نوید موفقیت را دهد .
خدایا! کمکم کن تا آرزوهایم شایسته و روا باشند. کمکم کن بهترینها را آرزو کنم. من با آرزوهای خویش زندهام. یاریام کن آرزوهایم ارزش خواستن و با آنها زندگی کردن را داشته باشند. به من بیاموز چیزی را آرزو کنم که تو دوست میدارى، چیزی را طلب کنم که مرا به تو نزدیکتر سازد. به من بیاموز در راه رسیدن به آرزوهایم صبور باشم و تن به قضا و قدر تو در نتیجه تلاشهایم بسپارم
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:داستانک، محرک، | نظرات( |
بنام خدا
سلام به همه دوستان عزیز . امیدوارم که حال تک تک تون خوب باشه . عید عزیز هم بر شما مبارک و انشاا... که همه بتونیم آثار معنوی کسب شده در این یک ماه سراسر نور رو برای یکسال خودمون حفظ کنیم و به زودی از دست ندیم . فکر کنم که دیگه آخرین فرصت برای مسافرت مشترک شاغلان و محصلان با هم در فصل تابستون هم هست . اگه مسافرت رفتین و یا هستین و شاید هم میخواین در آینده برین خوش بگذره و حتما مراقب جاده ها هم باشید . خوب ، خدا رو شکر یک ماه هم مثل برق و باد اومد و رفت . دوست دارم که یه چیزی رو از ته قلب بهتون بگم . امیدوارم که جمع ما تونسته باشه از برکات این ماه نهایت استفاده رو برده باشه ولی اگه یه جاهایی ، یه روزایی هم کم لطفی از طرف ما بوده و سعی کردیم که در بسته جهنم رو کمی باز کنیم و خطا کنیم الان ناراحت نباشید ... واقعا روزهای عید و اعیادی که برای خدا و بندگان خدا و فرشتگان و مقربان درگاه خدا انقدر مهم هست و ارزش داره ، دل ما هم که حتی شاید روزه ی درست و حسابی هم نگرفتیم یه جایی داره . نه به خاطر ما ، به خاطر لبخند و شادی اون بندگان درجه یک . ماه رمضون فرصتی بود و سفره ای بود باز برای ساختن اراده و جلا دادن به اراده . حتی اگه یه فکر بد ، یه گناه کوچیک و یه کار خیر هم به ترتیب از خودت دور کردی و یا انجام دادی و به قول خودمون یه قدمی به سمت خدا برداشتی ازش بخواه که نه به اندازه اون بلکه به اندازه کرم خودش بهت شادی و احساس خوب بده . درک کن ... مطمئن هستم که شاد میشی / انقدر بخشش خدا رو بزرگ ببین که دلش نمیاد حتی برای خواب و خمیازه کشیدن های شب فدر تو هم سرنوشت یکسالت رو خراب کنه . با تمام وجودت حس کن / الان از پناهگاه امن خدا اومدیم بیرون ، مطمئن باش که بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کنی در کاسه ات ریخته و حالا وقت نشون دادن خودت هست . امیدواری رو از شیطان رجیم یاد بگیر که در موقع بسته بودن درهای جهنم و قل و زنجیر بودنش در اونجا داشت برنامه و تدارک بعد ماه رمضون همه ما رو می دید / بیا ایندفعه اساسی بینی نا مبارکش رو به خاک بمالیم . حقیقتا با خودت قصد کن که یه مدتی حواست باشه فقط و فقط به اون یکی ( شیطان ) . بنده درجه یک خدا نیستی .. اشکال نداره . ولی یه مدت رول و نقش یه بنده درجه یک رو اجرا کن / ماه رمضون خودت رو تا جایی که میتونی طول بده . بدون که هر روزی که گناه نکنی ، اون روزت عید هست . به دور و ور خودت نگاه کن ! کیا هستن ؟ مگه همه آدم نیستیم . همه از جنس هم هستیم . همه همونایی هستیم که حتی یه ذره هم که شده حرمت ماه رمضون و محرم رو نگه می داریم . کمی بد حجابیم ولی شب قدری با امید و آرزو میریم به سمت خدا . اهل نماز جماعت نیستیم ولی نماز عید فطر رو از دست نمیدیم . روزه نگرفتیم ولی برای روزه دار احترام قائل بودیم و یه صف نون بربری واستادیم . اینا همه نشون میده که فطرت حقیقی ما به چه سمتی هست . فطرتی که شاید چیز نامشروعی ، مثل برگشتن عشق سابقش بخواد ولی میدونه که باید از کی بخواد و همین قشنگه . سیم همه ما به اون بالایی متصل هست و بدون اون هیچیم . ایام فرخنده بر شما و خانواده مبارک و با آرزوی آینده ای روشن برای همه شما ( حرفهای دلم بود و همه نصیحت ها رو به خودم گفتم ، میدونم که شما بهتر از من میدونید )
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:محرک، حرف حساب، | نظرات( |
سلام به همه دوستان عزیز . امیدوارم که حالتون خوب باشه و از این روزهای پایانی ماه رمضان رو هم به خوبی استفاده کنید . آفرینش حضرت آدم راز و رمزی داشت که مفسران و محققان پیرامون آن بحثها کرده اند و شاید این نقطه شروع ، نه تنها آغاز زندگی موفقیت آمیز و رو به اوج حضرت آدم ، بلکه سرآغازی برای موفقیت تمام انسانهای پاک و توانا در عرصه حیات و نقطه اوجی برای تعالی و عروج به سوی حقایق متعالی دین بود . و چه شروع مبارکی که با سجده ملکوتیان نیز همراه بود . دوستان تا حالا دقت کردین که شروع هر انسانی و آمدنش به این کره خاکی با چه سوالی همراه است ؟ بذارید اینجوری بگم که وقتی نوزادی به دنیا میاد تنها ، در اولین نگاه انتظار دیگران از او فقط دانستن اسم اوست و دیگر هیچ . کمی که بزرگتر میشه دو سوال اسم و سن انتظار میره که در مورد او پرسیده بشه . از این مرحله هم به راحتی گذر میکنه و میره سراغ مرحله بعدی / مرحله بعدی کی مدرسه میری هست و بعد از اون هم نمره ات چند شده و همین طور این سوالات ادامه داره تا جایی که انسان کم کم نمیتونه اونجوری تمام و کمال پاسخ قطعی و خوبی به سوالات بده . در آینده از او در مورد رشته و دانشگاه و سواد و پول و دارایی و شغل و مهارت و امکانات و ... سوال میشه و او نمیتونه مثل همون سوال اول که در مورد اسمش پرسیده شد جواب مطلق بده . در این بین هر کسی تونسته باشه در پاسخ به چند سوال از این دست جواب خوبی رو ارائه بده ، فردی قابل احترام و شاید هم موفق تلقی بشه . ولی این سیر بازهم ادامه داره و بسته به شرایط فرد بازهم انتظارها از او بالا میره و او تا جایی که تونسته باشه به انتظارات پاسخ بده فرد موفقی به حساب میاد . جمعه ای که گذشت روز جهانی قدس بود . روزی که مردم دنیا به فرمان یک نفر به پا خواستند و حضور در این روز رو برای ظلم ستیزی و حمایت از مردم مظلوم کشوری اسیر و آواره به خود بر خود واجب دونستند . حقیقتا باید یک نفر دارای ابعاد گسترده ای باشه که حتی بدخواهان و دشمنان وی هم از او تعریف و تمجید کنند و این ابعاد گستره ریشه در رفتار و تفکر فرد داره و بهترین راه برای اینکه ما بفهمیم که چگونه این افراد به این درجات رسیده اند و توانسته اند که در هر مقطع از زمان خود را سرآمد زمان خود کنند باید به سراغ بیوگرافی و نحوه زنگی آنها برویم . کسانی که با امام خمینی از جوانی تا آخرین روزهای حیات ، زندگی کردند و در کنار ایشان بوده اند ، درک کردند که حتی ساعتی بیکاری و وقت کشی در زندگی ایشان پیدا نکردند و او را از جوانی تا زمان کهولت سن ، لحظه ای با کتاب و گزارش و مکتوبات جدا ندیدند . میگویند که چند روزی از شهادت فرزند امام با برگزاری مجالس متعدد ترحیم نمیگذشت که عده ای برای عرض تسلیت و فاتحه به امام اجازه خواستند ، امام به مسئول اجازه ملاقات کنندگان گفت : به آنها بگو مرده بازی را دور بیندازند و به دنبال درس و بحثشان باشند و در این کار اصرار نکنند . نزدیکان و خانواده امام هم در مورد نظم و برنامه ریزی او چنین می گفتند که زندگی ایشان مثل یک ساعت اتوماتیک و خودکار بود . دقیق می دانستند که امام چه ساعتی می خوابد ، چه ساعتی بیدار می شود ، چه ساعتی مطالعه می کنند و چه ساعتی چای می خورند یا حتی ملاقات و درس و کلاس دارند ؛ به طوری که هر ساعت از روز اگر کسی از یکی از نزدیکان امام می پرسید که الان امام چه کار می کند ، او می تونست دقیق پاسخ رو به فرد بدهد . درس و بحث و کلاس را هم تا آخرین دقیقه برپا می داشت و در مورد رمز موفقیت خود این چنین گفتند که از صفات ثبوتیه خدا به انسان نیز داده شده است . یعنی خدا به انسان اراده و اختیار داده است ، تا با آنها کاری بکند و برخلاف موجودات دیگر که در اراده و اختیار تا حدی مشخص و مطلق می توانند عمل کنند . خورشید و زمین و کرات دیگر با حسابهای دقیقی که دارند بدون اراده هستند و نمی توانند که از برنامه خود تخلف کنند ولی انسان با اختیار حرکت می کند و می تواند هروئینی شود و یا مثل پیامبر (ص) مقامش از فرشتگان بالاتر برود و به هر اندازه که اراده او قوی باشد ، موفقیت حاصل می شود و بدن تابع نیت است و به هر اندازه که نیت قوی باشد ، تن را تابع خود می کند و جسم احساس خومدگی و نا توانی و نا امیدی نمی کند . اگر انسان با تصمیم قوی بخواهد به خار دست بکشد ، مثل این است که به یک دسته گل دست می کشد . خوب این بود خلاصه ی کوچکی از رفتار و طرز فکر عالم دینی عصر حاضر که رنگ و بوی ملی و مذهبی داشت . به درستی درک یک مطلب از اکثر زندگی نامه های بزرگان برمی آید که این بزرگان با وجود تفاوت در زبان و نژاد و قوم و مذهب و ملیت و عصر و زمان همگی دارای یک اصل در زندگی بوده اند که می گوید : تلاش کن و ادامه بده ، هنوز برای دلسرد شدن زود است و به قول ((اوشو))
به دنیا آمده ای ، درست مانند کتابی باز و ساده و نا نوشته . باید سرنوشت خود را رقم بزنی . خود و نه کس دیگر . چه کسی می تواند چنین کند ؟ چرا ؟مجبوری سرنوشت خود را بنویسی و خالق سرانجام خود باشی . با خود به دنیا نیامده ای . همچو بذر زاده شده ای و می تونانی همان بذر بمانی و بمیری یا مثل گل باشی و بشکفی و یا می توانی درخت باشی و ببالی .
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | نظرات( |
سلام به همه دوستان عزیز و همراهان . طاعات و عبادات قبول درگاه حق انشاا... چه اونهایی که توفیق روزه گرفتن دارن و این کار رو انجام میدن و چه اونهایی که به علت بیماری سفر یا به هر دلیلی از این نعمت باز موندن و توفیق نداشتن که روزه بگیرن . خدایا شکر ... تو عظیم نیستی و عظمتی . تو مهربان نیستی و مهربانی هستی ، تو عاشق نیستی و عشق هستی . تو مجال حضور بر روی زمین را هر آن را که بخواهی ، می توانی با دست گیری ناتوانی ، گوش کردن به حرفهای درمانده ای و ...بیابی . اما ما چه ای خدا که بر روی زمین هستیم و مجال و موقعیت پرواز نداریم ، اما کوشش می کنیم به کمال برسیم ، زیرا عشق و شوق داریم تا به وحدت و یگانگی با ذات حق نایل آییم . یادم می آید پرده ها کنار رفتند و ماورای زندگی خود را دیدم . در برخی از صحنه ها در شنزار زندگی جای دو رد پا می دیدم . پرسیدم که دومی کیست ؟ فرشته ای گفت : خدا . زندگی ام مثلی فیلمی جلوتر رفت ... دیدم در سخت ترین حال و شرایط زندگی فقط جای یک ردپا روی شنزار فرو می رود . به فرشته گفتم : چرا خدا در مصیبتها و سختی ها در کنارم نیست . گفت : اشتباه نکن . این ردپای خداست که تو را در آغوش گرفته است . به نظر من برای خدا فرقی نداره که کی بشه دکتر ، کی بشه مخترع ، کی بدبخت بشه . کی به اوج برسه و از زندگی لذت ببره و کی به اون نرسه . خدا از اول کسی رو بیشتر دوست نداره و برای کسی تقدیر بهتر رقم نمیزنه ، بلکه این ما هستیم که در مسیر زندگی خودمون ارزش خودمون رو نشون میدیم . میگن که ماهی گیری بود که کنار یه برکه ماهی می گرفت . ماهی های بزرگ رو آزاد می کرد و ماهی های کوچک رو برمی داشت . فردی بهش گفت که چرا این کار رو میکنی ؟ او گفت : نمیخواهم همچین کاری بکنم اما چه کنم که ماهی تابه من کوچک است . ماهی تابه ما هم ظرف وجودی ما هست . این که ما چقدر میخوایم و حاضریم که براش تلاش بکنیم . بعد از اینکه عزممون رو جزم کردیم تا برای اهداف خودمون تلاش کنیم ، خودمون میدونیم که یه جاهایی ممکنه مسائلی پیش بیاد که نتونیم اونجور که برنامه ریزی کردیم تلاش کنیم و عملا سست میشیم یا کاری از ما ساخته نیست . اینجا لازمه که اهداف خودمون رو بیمه کنیم . تمام خوایته هامون رو بیمه کنیم . بیمه ای که تضمین بده ما به آنچه که میخوایم میرسیم و در مسیر به ما انرژی حرکت بده . اون بیمه شاید بتونه توصیه قرآن در آیه 92 سوه آل عمران باشه . که خداوند می فرمایند : اگر میخواهید که به تمامی نیکی و خواسته های خود در دنیا برسید ، از آنچه که دوست دارید و عزیزش می شمارید ، ببخشید . واقعا این آیه ، نکته تامل برانگیزی داره ... بخشش . به قول یه مثال هندی که به یادم اومد : درختان میوه ی خود را نمی خورند ، ابرها باران نمی بلعند ، رودها آب را نمی خورند ، چیزی که بزرگان دارند همیشه به نفع دیگران است . بخشش میتونه بخشش هر چیزی باشه ولی به نظر میرسه که بزرگترین بخشش ، بخشش بخشی از اسرار و علم و توانایی هایی خود از زندگی به دیگران است . مثل معلم ها . اینکه اول فرد باید به این احساس شادی بخش برسه که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داره و بدون اغراق اینگونه هست ؛ چون در غیر اینصورت آفریده نمی شد . حتی خداوند هم تا قبل از مرگ به قضاوت نمی پردازد و امید به این داره که ما بتونیم اون سهم کوچک خودمون رو ایفا کنیم . ولی چرا ما خیلی زود سرد و مایوس میشیم و دنیا برامون تکراری میشه . امروز نمیخوام زیاد از نظر مسائل انگیزشی وارد این قضیه بشم . اصل علمی این اتفاق برمیگرده به طراحی ضمیرناخودآگاه ما ، اون هم از گذشته ... در گذشته شکست خوردیم ... تجربه خوبی نداریم ... خواستیم ولی شروع نکردیم ... شروع کردیم ولی بعد از چند روز سرد شدیم و .... همه این موارد از گذشته ما نشات میگیره و اینکه ما هنوز به چی باور داریم . به این باور داریم که کار قبلی و شروع دوباره همون نتیجه ناخوشایند قبل رو میده ! و برای همین همیشه در برابر اون موضع میگیریم و میگیم نمیشه و همین نمیشه گفتن اتفاقا نتیجه اش هم نمیشه میشه . بعضی وقتها نمیشه هامون به زبان نیست و در ذهن هست . مثلا کسی که میخواد درس بخونه میره تکیه میده به تخت خوابش ... خودش میدونه مه با توجه به سوابق گذشته مرحله بعدی دراز کشیدن و بعدی .. دمر شدن به یک سمت و بعد رو تخت رفتن و بعد کشیدن ملحفه و بعد شهلا شدن چشم ها و سپس بستن کتاب و خوابیدن هست ولی این کار رو باز هم انجان میده و پیش خودش میگه امیدوارم که اون جوری نشه ... ولی باز هم میبینه که میشه . مثال درس خوندن رو میشه تعمیم داد و برای هر چیزی استفاده کرد ... مثلا فرد میره در نت در یک چت روم یا وب گردی ساده در اونجا متوجه مورد تحریک برانگیزی میشه ... خودش میدونه که با توجه به گذشته نتیجه اش چی میشه ... ولی دست از کار نمیکشه و دون دونه مراحل رو انجام میده تا در آخر به اون نتیجه ناخوشایند برسه . چی کار باید کرد ؟ آیا میشه ؟ یا نمیشه ؟ در این جا دوست دارم که بحث روانشناسی حوزه واحد رو پیش بکشم . حوزه واحد میگه وقتی که میخواهید یک نتیجه کلی را تغییر دهید ، باید در تک تک اجزا و زیر مجموعه های مرتبط و غیر مرتبط تغییر ایجاد کنید . دوستان قدیمی تر حتما براشون بحث نظریه غوغا رو توضیح دادم که هر کار و عملی رو کار و عمل دیگه میتونه تاثیر مثبت یا منفی بذاره ، بدون اینکه ما بفهمیم . طبق این بحث ( حوزه واحد ) برای ایجاد تغییرات مداوم و مستمر و پاک کردن ضمیر ناخودآگاه از اطلاعات قبلی باید هر چقدر که میتونیم سخت افزارها و نرم افزارهای بیشتری رو درگیر تغییر خودمون بکنیم تا کم کم با درگیر شدن در محیط و فعالیت ها و ذهنیت های جدید بتونیم که ضمیر ناخودآگاه رو که عینا برای انجام فعالیت های گذشته و رسیدن به همون ناخوشایندی ها برنامه ریزی شده رو از بین ببریم یا برای اون دلیل انع کننده ای برای خودمون بیاریم . ضمیر ناخودآگاه درسته که مرز بین حقیقت و دروغ رو تشخیص نمیده ولی خیلی هوشمندانه در صورت دیدن کوچک ترین نشانه های آشنا پلان و برنامه از پیش تعریف شده رو سیکل عمل گرای مغز اجرا میکنه و ما میبینیم که ای بابا ... بازهم که نشد .... پس حالا میشه ... امیدوارم که بشه .... حتما هم میشه . هوشمند باشید و هوشمندانه رفتار کنید . التماس دعا . در پناه حق .
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:محرک، چند توصیه بند انگشتی، | نظرات( |
در قلب های صاف و بی ریا خودتون همه رو دعا کنید و از خدا بخواید که به همه در این ماه عزیز احساس حقیقی بندگی رو عنایت کنه . همیشه گذشت زمان ، ثابت میکنه که بسیاری از رویدادهایی که از اونا به عنوان مشکلات و مسائل حل نشدنی زندگی خود می پنداشتیم ، به صلاح و خیرمان بوده و آن مشکلات ، نعمات و فرصت هایی بودن که زندگی رو به ما اهدا کردن . به قول آیه 216 سوره بقره : چه بسیار باشد در به دست آوردن و قبولی چیزی اکراه دارید و حال نکه آن به سود شماست و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید در حالی که آن به ضرر شماست . این دنیا به عنوان محلی برای امتحان همیشه باید یکسری مجهولاتی داشته باشه که بنده رو از غیر بنده تشخیص بده . برای خدا خیلی راحت بود که یه شکوه و جمال و جلال و مال و قدرت زیادی به پیامبرانش بده و مردم با دیدن این همه عظمت و کبریا ایمان بیارن و مخالفت و عناد نورزند اما نه موسی (ع) با جامه کهنه و عصا به نزد فرعونی رفت که ادعای خدایی می کرد . حضرت محمد (ص) و دیگر ائمه و فرستادگان الهی هم همین جور . باید همیشه منافق وجود داشته باشه که نفاق رو ایجاد کنه . همیشه عده ای باشن که دنبال دلایل و استدلال های عقلی بگردن و بعد از مدتی همه چیز رو فراموش کنند . و همیشه باید ازدرون و برون شیطونی وجود داشته باشه که سنگ محک عیار ما آدم ها باشه و طبق آزمون های مکرر و پیوسته معرفت فرد رو بسنجه . این جدال با مشکلات و سختی ها و شکست ها و پیروزی هاست که آدم رو میسازه یا شاید از درون متلاشی میکنه . خداوند بزرگ میتونست خانه خودش که از زمان حضرت آدم (ع) وجود داشت رو در محلی خوش آب و هوا و حاصل خیز و دارای برکات فراوان و از یاقوت سرخ و زمرد سبز بنا کنه که چشم هر بیننده ای رو به خودش خیره کنه ولی اینجور نبود . عیار بندگی باید یه جوری معلوم بشه که اهل دل از بقیه جدا بشن . کفن بپوش ... موی سرت رو کوتاه کن . همسرت رو رها کن . کبر و زور و قدرتت رو کنار بذار و حتی به پشه هم آزار نرسون . هیچ تعلقات مادی رو برای من نیار ... هرکسی که میخوای باش ولی برای من بنده ای و تو پیش من ضعیف . وقتی فرد در اون محیط قراره میگیره ... انگار دوست داره هر کاری بکنه برای نزدیک شدن به خدا ... به روحانی مراجعه میکنه و میگه حاج آقا این جا نمازی ... دعایی ذکری وارد نشده ... که انجام بدیم ؟ به چه قشنگی لحظه شماری میکنه برای رسیدن به خالق . دیگه کمتر خبر از حرفهای شبهه برانگیز میاد که چرا 3 روز تو صحرا بمونیم و این جوری اعمال رو انجام بدیم و ... به قول بزرگان خدا که خودش بطلبه و قسمت باشه ، خودش هم اسباب بندگی فرد رو با هر میزان ایمانی که باشه فراهم میکنه . ولی نکته اینجاست که اصل این همه احساس خوب در اون موقعیت ها مثل زیارت و روزهای خاص و شب های قدر و ...احساس پوچی و ضعف فرد هست و هر چه قدر بتونه در آینده در موقعیت های مختلف این احساس رو در خودش ایجاد کنه زمینه انحراف رو از خودش کم کرده . نه احساس پوچی که فرد بشینه و خودش رو مرده فرض کنه و نابود ... نه احساسی با امید ... با امید به اینکه من تا قبل از این لحظه دچار روزمرگی هایی بودم و غفلت هایی کردم ... خدایا ببخش و فرصت بده که خودم رو نشون بدم و از قدرت ها و توانایی هایی که به من از آغاز خلقتم عطا کردی به بهترین نحو استفاده کنم . این خودش یه حرکت میاره ... یه جنبش و اراده و انگیزه ... بهتر از هر کتاب و داستان انگیزشی خوندن و بهتر از هر مجله موفقیت و هر آنتونی رابینز و هر برایان تریسی و ... آدم اینجاست که میفهمه چرا اصل هدف خلقت بشر و کائنات بندگی بوده ... چون با بندگی میشه به هر چیزی رسید . به قول امرسون علف هرزه گیاهی ست که هنوز فواید آن کشف نشده ... ما هم تو وجودمون پر از این علف هرزه ها و باید مثل چای کیسه ای خودمون رو بندازیم تو آب جوش مشکلات و سختی های زندگی تا رنگ واقعی توانایی هامون مشخص بشه . دوست عزیزی که تازه از خانه خدا برگشته بود بهم گفت که دارم حسرت اون لحظه هایی رو می خورم که خدا رو عبادت نکردم و دوش گرفتم و خوابیدم و به کارهای دیگه ای مشغول بودم . همه این کارها لازم بوده ولی ببین که چی از عبادت دیده که حاضره از خودش بزنه و خودش رو وقف عبادت کنه . این عبادت در این زمان که او در اینجاست میشه کار و تلاش اون ... میشه شوق و ذوقی که او داره تا بتونه پیشرفت کنه و وسیله ای بشه در جایی که به خواست خدا به دیگران سود برسونه و کمک کنه و این خودش برای خدا مطمئنا کمتر از عبادت نیست . دوستان عزیز باید خاطرات بد گذشه رو فراموش کرد ... نباید گذاشت که ناکامی های گذشته های دور نزدیک این حس رو در ما ایجاد کنه که نمی تونم ... نمیشه . عینک نگاه به گذشته رو از چشمت بردار و در فصل شکست ، بذر موفقیت رو بکار . شاد و موفق و پیروز باشید . در پناه خدا
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:محرک، حرف حساب، | نظرات( |
جیمی کوچولو ، چهار تا ماهی طلایی داشت که پدر و مادرش به عنوان هدیه تولد شش سالگی اش برای او خریده بودند . او هر شب قبل از اینکه بخوابد به آن ما هی های ظریف و زیبا و کوچولو که در آن کاسه بلورین و کوچک شنا می کردند ، نگاه می کرد . یک روز متوجه شد که آب داخل کاسه بلورین کمی کدر شده و لایه ای ، جدار کاسه رو پوشانده است . مادر جیمی برای او توضیح داد که این کاملا طبیعی است و باید آب ظرف را عوض کنند . جیمی می دانست که چطور آب ظرف را عوض کند . این را از دوستش یاد گرفته بود . دوست او همیشه وان حمام شان را از آب خنک پر می کرد و سپس ظرف ماهی را داخل وان حمام خالی می کرد . سپس پانزده دقیقه ظرف را می شست تا کاملا تمیز شود . جیمی هم همین کار را کرد ، همین که او داشت خم میشد تا ماهی ها را به ظرف شان برگرداند ، منظره عجیبی دید . گرچه وان حمام خیلی بزرگ بود و بیش از یک متر عرض و یک متر و نیم طول داشت ، اما ما هی ها هم چنان یک گوشه وان در یک دایره ی کوچک دور خودشان می چرخیدند . جیمی از مادرش پرسید : چرا ماهی ها با اینکه یه عالمه جا دارند ، فقط یه گوشه شنا می کنند ؟ مادر جینی به پسرش لبخندی زد و گفت : چون نمی دانند که داخل وام حمام هستند و فکر می کنند که هنوز در تنگ کوچک قبلی هستند . خیلی وقتها ما در زندگی تفاوت زیادی با ماهی های طلایی جیمی نداریم . حتی موقعی که فرصت رشد به ما می دهند تصمیم می گیریم که سر جایمان بمانیم و در دوایر کوچک در دور خودمون شنا کنیم . به زمانی نگاه کن که منفعل و بی اراده بودی ! تمرکز برای انجام کاری نبود . هم اعصاب خودت بعد از انجام اون کار خرد میشد و هم با دیگران رابطه خوبی نداشتی . دنیا برات یه زندان میشد و بازهم حرف همیشگی که چرا .... روزت برات بد سپری میشد طوری که دیگه دل و دماق هیچ کاری رو نداشتی .... حتی اگر هم مقید به انجام برخی کارهای خوب هم بودی بعد از اون حال یه حسی بهت اجازه نمیداد که بری سراغش ... خط فاصله ای بین دو تاریخ که روی سنگ قبر ما حک می کنند . (1934_1998) مهم اینه که این خط فاصله که نشون دهنده طول عمر ماست چه طوری بگذره . خدا کریمه و رحیمه ... اشکال نداره که یه مدتی به عمرت توجه نکردی ولی همون خوبه که الان دوسش داری و میخوای ثابت کنی که به خاطر تمام لطف هایی که تو زندگی بهت داشته و داره ، تو هم دوست و بنده بی معرفتی براش نیستی .خدایا من آموختم که با تو بودن چقدر آسان است . من آموختم که در کنار تو بودن یعنی همه چیز . من آموختم که در تک تک لحظه های تنهایی ام تنها تو کنارمی و صدا زدن تو یعنی آرامش ... آرامشی که آن را با هیچ چیز نمی توان عوض کرد . من با تو شاداب تر و سالم ترم پس خدایا شکرت . خدایا دوست دارم که همیشه به من فرصت undo کردن را میدهی تا در زندگی ام از دور برگردون های بین راه استفاده کنم . الان دیگه وقتش هست . حالا آدم به این جمله میرسی که هر کی باشی و هر کجا باشی یه جایی تو قلبت هست که پسورد ورود به اون چند قطره اشک هست . خدا همان است که من میخواهم ، کاش من هم همان بودم که او می خواست . حسش کن ... تو میتونی ... داره از اون بالا بهت نگاه میکنه ... مثل مادر به فرزندش . چشم به راهت هست که خودت رو نشون بدی.... از تنگ کوچک درونت بیا بیرون . دنیا داره به تو می خنده ... خودت رو جلوی آیینه ببین . حالا دیگه وقتش هست . وقت همه اون تصمیم های بزرگی که تو زندگیت داری و داشتی .... فقط کافیه بگی که خدایا من اومدم . سعی کن تا تمام چاله و چوله های زندگیت رو پر کنی . تلاش کن . خاص باش . تنها آدم های خاص هستند که میتونند با وجود قطع نخا و فلج بودن نظریه سیاه چاله ها رو اون همه سال پیش در مورد فضای بیکران بدن . تنها اونایی خاص بودن که تونستند بیش از 1400 سال پیش حرفایی برای ما به یادگار بذارند که الان علم داره اونا رو ثابت میکنه و هنوز هم نیاز بشر رو داره پاسخ میده . تو توانایی همه کار رو داری ... رو هدفت متمرکز شو . برای رسیدن به اون لحظه به لحظه زندگیت رو پر کن با کار و تلاش و یاد خدا بودن.
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:داستانک، محرک، | نظرات( |
سال ها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت . با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تا تمام دختران منطقه را دعوت کند تا دختر مناسبی پیدا کند . وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید غمگین شد ، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود . دخترش گفت که او ه به آن مهمانی خواهد رفت . خدمتکار گفت : تو شانسی نداری . نه ثروتی و نه زیبایی . دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ؛ اما فرصتی است که دست کم یکبار او را از نزدیک ببینم . روز موعود فرا رسید و شاهزاده به هریک از دختران یک دانه داد و گفت : کسی که بتواند در عرض 1 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده و همسر من می شود . دختر خدمتکار هم رفت و دانه را در گلدانی کاشت . سه هفته گذشت ، اما گلی سبز نشد . دختر با باغبان های بسیاری صحبت کرد و آنها راه گل کاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود و گلی نرویید . روز ملاقات فرا رسید . دختر با گلدان خالی منتظر ماند و دختران دیگر هر کدام با گلدان های گل زیبا به رنگ های مختلف منتظر قضاوت شاهزاده بودند . شاهزاده پس از بررسی همه گدان ها تصمیم خود را اعلام کرد . او دختر خدمتکار را به عنوان همسر خود برگزید و به بقیه حضار گفت : همه دانه هایی که به شما داده بودم عقیم بود و امکان روییدن گل از آنها وجود نداشت . واقعا لذت بخشه که آدم تو زندگیش بعضی وقت ها صداقت رو میبینه . یکرنگی و یکپارگی رو میبینه . کاش میشد این پرچم ها و آذین بندی های نیمه شعبان هیچ وقت برداشته نمیشد . ده روز پیش هر کسی یه حال و هوایی داشت . همه تو دلشون یه حسی داشتن . حس خوب . همه با هر عقیده و فرهنگ و تیپ و ... با هم بودن و با هم شادی می کردند . کاری ندارم که بعضی ها هم از شور بالاشون افراط کردند و لودگی ولی ته دلشون یه حسی داشتن . واقعا یه اتفاق و یه بهونه میتونه چقدر همه رو با صداقت تر کنه . یه ذره مساجد رو پر تر کنه و مردم رو به فکر فرو ببره . همه فهمیدیم که زندگی هامون پر از فراز و نشیب هست و یه دستی ، یه قدرتی و یه ممدی میخوایم تا بتونیم آسوده باشیم . کلمه (قبول باشه ) رو میشد همه جا شنید و ایستگاه های صلواتی رو همه جا دید . ماشین ها برای دو دقیقه زود رسیدن دیگه پشت سر هم بوق نمی زدند که آقا ... برو ...چرا واستادی ! چون که شاید خود راننده پشتی هم دوست داشت تا شکلات بگیره . همگی به یک سو بودیم . همگی دنبال تغییر بودیم . تغییر حال و روزمون . دنبال نقطه عطف منحنی زندگیمون . آیا شد ؟ آیا خود امام زمان (عج ) جواب همه رو داد ؟ شاید هنوز زوده که جواب بگیریم و فعلا در لیست انتظار هستیم . تصمیم هامون چی ؟ قول هایی که تو لحظه ی نهایت عشق تو ذهنمون مرور کردیم چی ؟ کسی که منتظر مصلح هست ، باید اصلاح رو از خودش شروع کنه . اگر بتونه که خودش رو اصلاح کنه میشه مصداق زنده مومنانی که رسول خدا (ص) در مورد آنها می فرماید : ای مردم ، شما اصحاب من هستید ولی برادران من ، آن دسته از مومنینی هستند که در آخر الزمان زندگی می کنند و در حال ندیدن حجت و ولی خدا ایمان آوردند و مستلزم به ولایت هستند و تقوا پیشه می کنند و اجر آنها بالاتر از هزار شهید جنگ بدر و احد است . یکی از اولین مراحل عشق ، عدم آزار معشوق هست . اگر واقعا ایمان داریم که حضرت رو دوست داریم بایستی کاری نکنیم تا امام قلبش درد بگیره و در قنوت نماز شب خودشون از خدا بخوان که :خدایا از نامه اعمال من کم کن و به نامه اعمال شیعیان من اضافه کنه. ابر و باد و مه و خورشید و فلک می خونند .... ابا صالح مولا . پس دیگه ما کجای کار هستیم ؟ باید از گل خودمون یه چیزی بسازیم . باید دست به کار بشیم و کیمیا گر وجود خود باشیم . باید خودمون رو به انسانهای مفید و نیک و صاحب خصایل انسانی والا تبدیل کنیم و هر قدمی رو برای ایجاد منشی برتر و فضایل نیک برداریم . این حرف رو بارها زدم . ارزش یک چیز برای همه یکسان نیست ولی شاید مثل عمر هممون هر روز در حساب بانکیمون86400 ثانیه واریز بشه و بگن که تا پایان روز هر چی تونستی ازش استفاده کن ولی در آخر شب باید ما بقی رو پس بدی و نمیتونی اون رو ذخیره کنی . خوب پس باید با تمام وجود از اون استفاده کرد . واقعا وقتی یک سال دیگه هم سعادت داشتیم تا در جشن نیمه شعبان شرکت کنیم و همین روز برای ما تلنگری بود و به قول مولوی : مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم ... باید این حال خودمون رو حفظ کنیم و یک بار برای همیشه درست و حسابی تغییر کنیم . تغییری که وقتی شب داریم میخوابیم به خودمون بگیم که امروز اول قدم رو برداشتم و هر روز صبح که از خواب بلند میشیم به خودمون بگیم که امروز من هم میتونه مثل گذشته های جاهلیت حاصل گذر ثانیه های ساعتی باشه که اگه خوب نگاهش کنم میبینم که در نهایت به جایی نرسیده و فقط داره دور خودش میچرخه و یا حاصل یه جهش بزرگ باشه . جهشی که در سمت رسیدن به اهداف من هست و در مسیر خدا . عادت ... عادت ... و از هم عادت یه چیزی که یه روزه به وجود نیومده و لی همه ما میخوایم که اون رو در یک لحظه بذاریم کنار .... نه این یه نوع بازی و کرشمه با عمر هست و باید دست برداشت . خودت رو ببین.... همین الان میدونی که بهترین و بزرگترین وظیفه ای که بر دوش داری چی هست ولی باز هم داری فضایی فکر می کنی .... لازم نیست ... ناسا هم برای فرستادن فضانورد به فضا با مشکلی مواجه بود . به علت نبود جاذبه خودکار فضانوردان در فضا و خلا کار نمی کرد و نمیتونست جوهرش حرکت کنه و این مشکلی بود برای ثبت اطلاعات توسط فضانوردان . بعد از 10 میلیون دلار هزینه و تحقیق در نهایت خودکاری ساختن در در خلا هم می نوشت و حتی روی سطوح صیقلی مثل کریستال و حتی در دماهای بالای 300 درجه و زیر صفر ... بعد از این همه کار و حاشیه چینی و خرج زمان و پول آخر سر روس ها مشکل رو با بردن مداد به فضا برای نوشتن حل کردند . واقعا این داستان واقعیت داره ... بعضی وقت ها با یه نگاه سطحی هم میشه فهمید که الان باید چی کار کرد و از کجای کار رو گرفت و شروع کرد ولی ما دنبال چیزهای دیگه ای هستیم . طوفان و باد و مشکلات همیشه هستند و می وند ، یکی جلوی اون دیوار میسازه و دیگری آسیاب . یه لحظه فکر کن به کودکی خودت ... اون موقع ها چه تصوری از زمان و سن و سال فعلیت داشتی .... دوست داشتی تو چه سمت و لباس و سطح و مقامی باشی ؟ الان چی .... به اون رسیدی ؟ بالاتر از اونی ... یا پایین تر ... ؟ چرا همه اون پیش بینی ها نشد ؟ چرا تعداد کمتری از اونا تحقق یافت ؟ چرا از آخرین شب قدر ماه روضون پارسال تا کمتر از یک ماه دیگه که باز هم اولین شب قدر هست به تمام قول هایی که داده بودی عمل نکردی ... ؟ چی شده ... نشد ... مرد عمل نبودی... پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند ، او می دانست که تا رسیدن به خدا راه دور و درازی را باید بپیماید . به همین خاطر چمدانی برداشت و در آن چند ساندویچ گذاشت و بی آنکه به کسی در مورد تصمیمش چیزی بگوید ، شروع به آغاز سفر کرد . تنها چند کوچه آن طرف تر به یک پارک رسید . پیر مردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان است . پیش او رفت و روی نیمکت نشست . پیر مرد گرسنه به نظر می رسید . پسر بچه هم همین طور . به همین خاطر در چمدان خود را باز کرد و یم ساندویچ و نوشابه به پیر مرد تعارف کرد . پیر مرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد . پسر هم شاد شد و هر دو شروع به خوردن کردند . آنها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند و بی آنکه حتی کلمه ای با هم حرف بزنند . وقتی هوا تاریک شد ، پسر فهمید که باید به خانه برگردد . چند قدم از پیر مرد دور نشده بود که برگشت و او را در آغوش گرفت و بوسید و لبخندی به او هدیه داد . پیر مرد هم در اوج شور و شعف و عشق با چشمانش پسر را بدرقه کرد . وقتی پسر به خانه رسید ، مادر ش از او پرسید : تا این وقت شب کجا بودی ؟ پسر جواب داد پیش خدا . پیر مرد هم در پاسخ به همین سوال همسرش که از او پرسید چرا انقدر خوشحالی ، پاسخ داد : امروز بهترین روز عمرم بود . من امروز در پارک با خدا غذا خوردم . بله دوستان عزیز . زندگی همین هست . فقط عشق . عشقی که بجوشه و بخواد هر لحظه خودش رو به معشوق نزدیک کنه . خدایا ! مرا راهنمایی کن . متبرک ساز و به کار گیر . مرا در این دنیای رنج و درد وسیله ای برای یاری مردم و بهبودی جهان ساز . هر روز در پگاه بیدار میشوم و سعی می کنم که در زمان معین ، در مکانی ثابت بنشینم . زیرا این کار وعده ملاقات با خداست . خواب برایم معنا ندارد ، چون من رو به سوی نور دارم . هر چه قدر هم که کارهای روزمره زیاد و پر مشغله بود ، تفکر معنوی خود را با تو فراموش نمی کنم . با عشقس قلبی و میلی درونی برای ارتباط روزانه ام با تو لحظه شماری می کنم ، چون می دانم که تنها تویی که می دانی بهترین ها برای من چیست و کجاست و من فقط از درگاه تو طلب یاری می کنم . خدایا دستم را بگیر و همتم را بلند گردان برای تحقق اهدافم . اهدافی که دوست دارم روزی با افتخار بگویم که مال من نیست و همه آنها از لطف توست . من تصمیم دارم که فارغ از همه کس و همه چیز کار خود را بنا به خواست تو و در مسیر تو انجام دهم ، ایمان دارم که تو مرا برای تحقق زنجیره عشق دنیا به وجود آورده ای ... پس خدایا مرا آنی به خود واگذار که زرق و برق این دنیا مرا همچون عیسی (ع) حتی با داشتن سوزنی برای دوختن جامه خود در مرتبه چهارم بهشتت ایست دهد . خدایا در خاک وجودم دانه ای حتی عقیم با دستان خود قرار ده تا با امید به رحمت تو بتوانم آن را رنگ حقیقت بزنم و ثابت کنم که در صورت اقدام من رحمت تو از همه گناهان گذشته من بیشتر است . پس یاس و نا امیدی را از من دور بگردان و امید به آینده را به من ببخش . حرف زیاد هست و همیشه هم حرف حرف میاره ولی بذاریم با خودمون یه قول و قراری بذاریم که سعی کنیم ... قول بدیم که عمل کنیم ... به وظیفه ای که داریم ... به مسئولیت و زحمتی که دارن برای ما می کشن به یه گوشه چشم و نظری که انشاا... صاحب زمان به ما داره . به چند روز دیگه که انشاا... همگی با سرور و شادمانی به ماه ضیافت الله رفتیم . یه کاری کنیم که نه مثل اولیاا... بلکه به اندازه توان و قدرت خودمون از اون بالاها یه وظایفی رو به ما بسپارن و ما رو مامور انجام اون و وسیله قرار بدن . واقعا باید کاری کرد ... عمر دنیا رو به پایانه و هر کسی دوست داره که توشه درست و حسابی برای خودش جمع کنه باید بره به سمت خدا و اولیاا... . اگر دل از محبت اونا خالی بشه به راحتی شیطان جای اون رو پر میکنه و ساکنش میشه . نباید گذاشت که قلمرو وجود ما که از اول هم جای غیر از خدا در اون نبوده الان با دلبستگی و غفلت جولان گاه بدی ها بشه . درس میخونی ... کار میکنی ... پروژه داری ... تفریح میکنی و .... یه نگاه بنداز به بالا سرت و ببین از این بهتر هم میشه انجامش داد . حتما میشه و تو هم حتما میتونی . اگه الان حتی یه ذره در درونت به فکر فرو رفتی ... تعلل نکن برو به سمتش ... تو درون خودت مرورش کن ... بعد سریع بهش عمل کن . امروز و فردات رو خودت بساز . هنوز هم میشه ...
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:حرف حساب، داستانک، | نظرات( |
همیشه تلفن سیاه رنگ و بزرگی که در دوران بچگی در خانه را فراموش نمی کنم . آن تلفن باعث شد تا معنای حقیقی مرگ را درک کنم . بار اولی که با این موجود عجیب و غریب رابطه برقرار کردم ، روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . در زیر زمین خانه با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که ناگهان با چکش روی دست خود کوبیدم . انگشتم خیلی درد گرفت ولی انگار که گریه کردن فایده ای نداشت ، چون کسی در خانه نبود که دلداریم دهد . انگشتم را در دهانم گذاشتم و همان طور که آن را می مکیدم دور خانه راه افتادم تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد . رفتم و یک چهار پایه آوردم و رویش ایستادم تا قدم به تلفن برسد . گوشی را برداشتم و در دهنی تلفن که درست بالای سرم و روی جعبه تلفن بود گفتم : ( اطلاعات لطفا ) صدا وصل شد و من گفتم انگشتم درد گرفته .... حالا که یکی بود که داشت حرفهایم را می شنید .اشک هایم سرازیر شد . مامانت خونه نیست ؟ گفتم نه ، هیچ کسی خانه نیست . خونریزی داری ؟ نه با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد میکنه . دستت به جای یخی میرسه ؟ آره ... برو یه تیکه یخ بردار و بذار رو انگشتت و نگهش دار . یک روز دیگر به اطلاعات تلفن زنگ زدم . صدایی که اینبار هم برایم آشنا بود پاسخ داد : اطلاعات تلفن شهر ... بفرمایید . پرسیدم که تعمیر را چگونه می نویسند ؟ او هم جواب داد . از آن روز به بعد تمام سوالاتم را از اطلاعات تلفن می پرسیدم . او همه چیز را بلد بود . ریاضی و علوم و حتی جغرافیا . من هم اطلاعات تلفن را خیلی دوست داشتم . حتی برای او از قناری خودم هم گفته بودم و او هم گفت که باید به اون چه دونه هایی بدم . روزی قناری من مرد و من با اطلاعات تلفن تماس گرفتم و جریان غم انگیز مرگش رو تعریف کردم و از او پرسیدم کهچرا این پرنده های قشنگ و زیبا که برای ما آواز می خونند باید آخر و عاقبتشون بشه یه مشت پر در گوشه قفس ؟ فکر کنم که عمق درد و احساس مرا فهمید چون که گفت : عزیزم همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شده بود . اطلاعات تلفن متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار اتاق بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که اطلاعات تلفن منطقه خانه جدیدمان را امتحان کنم ، چون فکر می کردم که دوستم فقط در همان جعبه بزرگ و زمخت چوبی تلفن قدیمی هست . وقتی که بزرگ و بزرگ تر شدم ، خاطرات بچگی ام را همیشه دوره می کردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و هراس و دو دلی درگیر می شدم ، یادم می آمد که چقدر در بچگی احساس امنیت می کردم . امنیتی که برای من یه حس محسوب میشد ، زیرا که آن موقه هم با مسائل و مشکلات هم قدر و اندازه خودم مواجه میشدم و فرقی با الان که بزرگ شده بودم نداشت و فقط جنس مشکلات متفاوت بود . احساس می کردم که اطلاعات تلفن چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیروی خود را برای یک پسر بچه صرف می کرد . سالها بعد وقتی برای رفتن به دانشگاه شهرم را ترک کردم در بین راه هواپیما در شهری در نزدیکی شهر کوچک سابق من توقف کرد . ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به اطلاعات تلفن زنگ زدم . صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش پاسخ داد : اطلاعات . بازهم نا خود آگاه گفتم : (تعمیر را چگونه می نویسند ؟) سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامی را شنیدم که گفت : فکر می کنم که تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم پس خودت هستی ... میدونی چقدر اون روزها برام مهم بودی . او هم گفت : تماس های تو هم اون روزها برای من همه و جالب بود ، چون من هیچ وقت فرزندی نداشتم . از او اجازه گرفتم که هرازگاهی به اینجا زنگ بزنم و با او صحبت کنم . او اسمش را هم به من گفت . (ماری ) سه ماه بعد من دوباره آنجا بودم . وقتی که زنگ زدم ، یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات بفرمایید . گفتم که میخوام با ماری صحبت کنم . گفت دوستش هستید و سپس اسم مرا پرسید و گفت : ماری مدتی بیمار بود و نیمه وقت کار می کرد و به دلیل شدت بیماری ماه گذشته درگذشت . برای شما یادداشتی گذاشته بود که هر وقت زنگ زدید آن را برای شما بخوانم . گفت که خودتان منظورش را می فهمید . در یادداشت او نوشته بود : به او بگو دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... با این حال که خودم در رشته روان شناسی تحصیل کرده بودم هرگز نمی توانستم که ترس و حس بد و در کل مرگ را برای خودم توجیح کنم . وای انگار مشکل من با مرگ حرف ماری به طور کلی حل شده بود . به این میگن یه پیش فرض خوب . چیزی که یک بار برای ما مفهوم و معنای خاصی پیدا میکنه فقط مختص اون دوره و زمان نیست و در بقیه مراحل زندگی هم به کار میاد و میتونیم با تعمیم اون ماجرا برای خودمون از اون درس های زیاد دیگه ای بگیرم و اون رو جز توشه های بدست آورده خودمون تو زندگی کنیم و به دیگران هم انتفال بدیم . پیش فرض غلط هم وجود داره ... مثل بچه ای که دیده پدرش داره یه چیزی مثل شکلات میخوره و از او خواسته که به او هم بده ... پدر گفته نه عزیزم به درد تو نمیخوره ... این داروی من هست و مزه اش بر عکس چیزی که تو فکر می کنی تلخ هست ...بچه که هنوز باور نمیکرده و فرق شکلات تلخ معده با شکلات شیرین رو نمیفهمیده اصرار میکنه و پدر مجبور میشه که قدری از اون رو به فرزندش بده تا باور کنه که تلخه . فقط از روی ظاهر نمی توان برای خود پیش فرض انتخاب کرد و بی گدار به آب زد . همیشه اول یه کم فکر و بعد توجه به راه نماهای جاده پر و پیچ و خم زندگی لازمه . در جاده زندگی باید پلیس رو حتی بر چراغ سبز راهنمایی ارجح دونست و به هشدار او گوسش داد . پلیس جای چراغ رو میگیره ولی چراغ نه . شاید پلیس یه چیزی داره اون طرف تقاطع میبینه که ما نمیبینیم و درست نیست که از نشونه ای که همیشه به عنوان قانون بوده و گفته چراغ سبز یعنی حرکت تبعیت کنیم . پیش فرض ها فقط جهت آمادگی ما تدارک دیده شده اند و نباید در عمل ما از آنها نتیجه قطعی را انتظار داشته باشیم ولی خوب گاهی هم پیش اومده که پیش فرض های قبلی ما راجب موضوعی مطابقش همون عمل پیش رفته و به نتیجه مورد نظر ذهن ما رسیده . اون وقت باید به این قدرت پیش بینی و تحلیل خودمنون افتخار کنیم و سعی کنیم تا همیشه با در نطر گرفتن همه ابعاد مسائل اونا رو حل کنیم . همین پیش رفتن از روی پیش فرض و برنامه ذهنی ما باعث میشه که در خودمون یک قانونی رو وضع کنیم که میدونیم اگر فکری به سرمون زد باید عملیش کنیم و تعلل و وسواس به خرج ندیم . این نوع دید در رویارویی با مسائل مختلف خودش اصلی رو میسازه که باعث میشه همیشه عمل گرا باشیم و بخوایم به خواسته هامون برسیم و از اتفاقات و تجربیات تکراری خوب در زندگیمون بارها و بارها استفاده کنیم و سود ببریم . پس از مشکلات نترس و از قبل برای خودت مقدمه چیتی حل کردن اونا رو داشته باش و بدون که اگر بادی نمی وزید یک توده پنبه و کوه استوار هر دو مستحکم سرجای خود بودند .
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:داستانک، | نظرات( |
کلاغی بالای شاخه درختی بیکار نشسته بود و مدت ها در بالای آن استراحت می کرد . خرگوشی که از مسیر جاده ای که کنار آن درخت بود گذر می کرد . خرگوش کلاغ را دید و رو به کرد و گفت : چه کار میکنی . کلاغ پاسخ داد هیچی فقط استراحت می کنم و به رویاهایم فکر می کنم . خرگوش با هم پرسید : آیا این کار لذت بخش است ؟ کلاغ پاسخ داد بله . خرگوش هم تصمیم گرفت تا در پای درخت بنشیند و بیکار باشد و استراحت کند و به رویاهای خود فکر کند . بی خبر روباهی که از کنار درخت میگذشت خرگوش بی خیال را دید و او را خورد . دوستان برای اینکه به رویا هایت فکر کنی ، بهتر است که اول بالا نشسته باشی . فکر کردن در مورد آینده و وهم و خیال و رویا وقتی که هنوز کاری انجام نداده ایم و برای خود پشتوانه محکمی درست نکرده ایم اشتباه است . خرگوش به رویاهای خود فکر می کرد ، در صورتی که در معرض خطر بود ولی کلاغ با رسیدن به هدف خود یعنی بلندی با فکر در مورد اهداف خود از آن تلاش ها لذت می برد و نه خیال آن موفقیت های آنی را در سر می گذراند . روباه قصه همان زمان و عمر و فرصت محدود انسان برای رسیدن به امیال و خواسته های خود است که در صورت بی خردی از کف می رود . پس دست به کار شو و کاری بکن و بعد از کار خود لذت ببر و برای رسیدن به هدف و موفقیت و پله بعدی تلاش کن و هیچ وقت در زمان حال نگذار تا خیال پردازی آینده فرصت هم اکنونت را از تو بگیرد . برای موفق شدن فقط با یک عبارت خداحافظی کن : (( باشد برای فردا )) حال که با صحبت های بالا تصمیم گرفتی تا تغییری ایجاد کنی بذار تا مطلبی دیگر را برای تو بگویم . من هم این اصل را قبول دارم که برای رسیدن به موفقیتی که قبلا دیگران بدان رسیده اند ( مثل قبولی در ارشد ) باید رفت و از آن عده الگو برداشت و ایده گرفت و حتی در منابع روان شناسی تربیتی به این اصل هم اشاره شده که اگر فردی بتواند از لحاظ حسی و عملی خود را به فردی که توانسته موفقیتی بدست بیاورد نزدیک کند ، او نیز به احتمال زیاد همان موفقیت را بدست خواهد آورد ولی اینجا یه ریزه کاری وجود داره که خوبه که آدم به اون هم توجه کنه . چند وقت پیش در مجله موفقیت داستانی نوشته شد از این قرار : کلاغ و خرسی درون هواپیمایی با هم همسفر بودند . کلاغ مهمان دار را با پاشیدن آب به روی او خیس کرد و خندید . خرس هم همان کار را کرد ، اما ماموران هواپیما خرس را کشان کشان تا پای درب هواپیمای در حال پرواز بردند و خواستند تا او را به پایین بیندازند که با خواهش و تمنای خرس او را بخشیدند . خرس پس از بازگشت روی صندلی خود و دور شدن خطر روبه کلاغ کرد و گفت : چرا آنها با من این کار را کردند ؟ تو هم که همان کار را کرده بودی ! کلاغ پوسخندی زد و گفت : من بال دارم و اگر مرا از هواپیما به پایین می انداختند ، پرواز می کردم و آسیبی نمیدیدم اما تو میمردی . / از داستان به این پی میبریم که کلاغ به دلیل داشتن ابزار و امکانات مخصوص خود به نام بال از خرس متمایز بود و در عالم واقعی هم هر فردی امکانات و تجهیزات و توانایی های مخصوص و منحصر به فرد خود را دارد و باید در حین الگو برداری از افرادی که دوست داریم در زمینه ای مثل آنان شویم ، بجای تقلید عین رفتار و برنامه های او ، بگیم که اگر او الان در جای من بود چی کار می کرد ؟ و با همین یک سوال پلان و برنامه خود را با الگو برداری از او و در نظر گرفتن امکانات و توانایی هایمان بچینیم .
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:داستانک، | نظرات( |
یکی از سناتورهای امریکا ، درست هنگامی که از در سنا خارج شد با اتوموبیل خود تصادف کرد و به کما رفت . روح او در عالم غیببه دروازه های بهشت رسید و سن پیتر ( از قدیسین مسیحیت ) از او استقبال کرد . او گفت : خیلی خوشحال شدم . این خیلی جالب است . چون ما به ندرت سیاستمداران و مقامات بلند پایه را در دروازه های بهشت ملاقات می کنیم . اما در نامه اعمال شما چیز دیگری ثبت شده ؛ شما باید یک روز در جهنم و روز دیگر در بهشت باشید و سپس از بین آن دو هر کدام را که دوست داشتید انتخاب کنید . سناتور گفت : لازم نیست ، من همین الان تصمیمم را گرفتم . به بهشت می روم . سن پیتر گفت : به هر حال دستور است و باید اجرا شود و من مامورم و معذور . بعد دونفری با آسانسور پایین رفتند تا اینکه به جهنم رسیدند . درب جهنم باز شد و سناتور با منظره جالبی رو به رو شد . زمین چمن بسیار سر سبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار مجلل... در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سویش آمدند . آنها دور هم خاطرات قبل را مرور می کدند و لذت می بردند . در هنگام غروب آفتاب هم همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مفصلی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های.... خوردند . انقدر به سناتور خوش گذشت که واقعا نفهمید که یک روز او چگون سپری شده . راس 24 ساعت سن پیتر به دنبال او آمد تا او را تا بهشت همراهی کند . سناتور که مدام فکر روز قبل بود و خوشی های آن را برای خود مرور می کرد در بهشت مکانی آرام و با صفا و افراد خوش خلق و خون گرمی را دید . روز دوم اگرچه خوش گذشت ولی به شور و هیجان روز اول نبود . سن پیتر در پایان روز به سراغ او آمد و به او گفت : تصمیمت را گرفتی ؟ سناتور گفت : خوب واقعیت این است که من در این مورد خیلی فکر کردم و جهنم رو انتخاب می کنم . او فورا به جهنم فرستاده شد . در آنجا این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید ، پر از آتش و سختی های فراوان . همه عبوس و خشک در لباس های کثیف و مندرس در گوشه ای نشسته بودند . سناتور با تعجب از شیطان پرسید : انگار من آن روز اینجا منظره دیگری را دیدم ؟ زمین گلف ؟ آن سر سبزی ها و شام و نوشیدنی های خوشمزه و .... شیطان با خنده جواب داد : آن روز ، روز تبلیغات بود.... امروز دیگر تو انتخاب کرده ای ... بله دوستان آن سناتور در کما از دنیا رفت و وارد جهنمی شد که خود او آن را با اعمالش انتخاب کرده بود . واقعا دنیا محل تبلیغات است . تبلیغات خدایی ، تبلیغات شیطانی . اگر ظاهر قضیه رو ببینیم گول می خوریم و انتخاب درستی انجام نمی دهیم . واقعا خدا همین نزدیکی هاست ؛ حتی وقتی تو زندگیمون از نردبان زمان بالا میریم تا به او برسیم غافلیم از اینکه او پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته تا ما نیفتیم .
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:داستانک، | نظرات( |
مسافری به داخل یکی از قطارهای نیویورک سوار شد و به مامور قطار گفت : میخواهم به فوردهام بروم . مامور قطار گفت : او... این قطار شنبه ها در فوردهام توقفی ندارد . تنها کاری که می توانم برای شما انجام دهم این است که وقتی که سر پیچ نزدیک ایستگاه فوردهام سرعت قطار کم شد ، در را باز کنم و شما به بیرون بپرید . یادتان باشد که در حین پریدن با سرعت قطار بدوید وگرنه به شدن زمین می خورید . در ایستگاه فوردهام مامور در قطار را باز کرد و مسافر را با ضربه ای به بیرون راند . مسافر هم به توصیه مامور قطار گوش داد و موازی و هم سرعت قطار شروع به دویدن کرد . مامور دیگری از واگم پشتی به سرعت در قطار را باز کرد و دست او را گرفت و او را به سمت بالا کشید و به او گفت : دوست عزیز . شما باید آدم خوش شانسی باشید . این قطار شنبه ها در فوردهام نمی ایستد . این داستان به ما گفت که بدترین راه استفاده از زندگی این است که عمر خود را صرف انجام کارهایی می کنیم که اصولا نیازی به انجام دادن آنها نیست . چند سوال . یک ) به نظر شما جنگ صدساله چند سال طول کشید ؟ دو ) روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند ؟ سه ) نام جزایر قناری از کدام حیوان گرفته شده ؟ جوا بها به ترتیب : 116 سال . نوابر . توله سگ . بعضی وقتها مسائل رو نمیشه از روی ظاهر حدس زد و حل کرد ، کما اینکه به ظاهر خیلی ساده به نظر می رسند . حالا یه داستان دیگه . پادشاهی می خواست که صدراعظم خود را از میان چهار اندیشمند انتخاب کند . او معمایی را طرح کرد . به آنان گفت که من شما را به اتاقی می برم و در را می بندم . قفل آن یک قفل معمولی نیست و با یک جدول و معمای ریاضی باز خواهد شد . تا زمانی که جدول را حل نکنید ، نخواهید توانست که قفل را باز کنید . پادشاه این را گفت و بیرون رفت و منتظر شد تا اولین نفری شد که بتواند در را باز کند . سه نفر از چهار نفر اندیشمند دست به کار شدند و با اعداد جدول شروع که کار کردند تا به رابطه منطقی بین آنها پی ببرند . اما یکی از آنان در گوشه ای منفعل نشسته بود و کاری نمی کرد . او پیش خود فکر و گفت : پادشاه گفت هر کس زودتر در را باز کند و وارد اتاق شود برنده است ، پس بگذار اول امتحان کنم و ببینم که اصلا در قفل است یا باز . او به سمت در رفت و با یک هل در را باز کرد و حتی سه نفر دیگر که گرم کلنجار رفتن با معمای جدول بودند متوجه رفتن او و باز شدن در نشدند . بله . گاهی مسائل رو میشه با کمی فکر و از روی ظاهر حدس زد و حل کرد ، کما اینکه به ظاهر خیلی دشوار به نظر می رسند . از این دو رویدار متضاد می توان این طور نتیجه گرفت که اول باید با کمترین زمان رفت سراغ ظاهر و به نوع سخت و آسانی مسئله توجه نکرد و سپس اگر آن راه جواب نداد به فکر عمیق و جنبه های یعدی موضوع هم دقت کرد . یادم میاد یه روز استاد ریاضیات یه تابع مرکب تو در تو رو تخته نوشت و گفت کی میتونه مشتق اینو بگیره ؟ بچه ها همه دست به کار شدن و رفتن سراغ حل آن غافل از اینکه تابع به علت وجود عاملی اصلا مشتق پذیر نبود . این حرف در مورد سوالات هوش هم صدق میکنه . سوالاتی که تا مطرح می شوند نا خود آگاه ذهن رو از ظاهر قضیه دور میکنه و به دنبال عوامل دیگه درگیر میکنه ؛ غافل از اینکه در اکثر مواقع پاسخ سوال در ظاهر ساده سوال نهفته است .
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:داستانک، | نظرات( |
سام و جان سالیان دراز با هم دوست بودند ، سام به علت بیماری سختی در بستر مرگ افتاده بود و جان برای عیادت پیش او رفت . جان برای دلداری و شوخی به جان گفت : میدونی ، من و تو در طول زندگی خیلی با هم بیس بال بازی می کردیم و خیلی از انجام این بازی لذت میبردیم . یه لطفی می کنی . وقتی رفتی بهشت بگو اونجا هم بیس بال بازی می کنند ؟ سام به او گفت : این درخواست تو رو حتما انجام میدهم . چند روز گذشت و سام در بستر بیماری درگذشت . شبی ناگهان جان در خواب متعجب شد . صدایی به او گفت سلام جان منم سام . جان گفت : سلام تو کجایی ؟ سام گفت : بهشت و در ادامه گفت دو خبر برای تو دارم . یکی خوب و دیگری بد . جان گفت خوب بگو . سام گفت : خبر خوب ، اینکه تو بهشت هم بیس بال بازی می کنند و اما خبر بد اینکه تو هم سه شنبه تو تیم هستی . جان بعد از شنیدن این خبر شکه شد ...... بله دوستان عزیز . نکته این داستان تو این بود که به قول یه ضرب المثل تگزاسی : همه می خواهند به بهشت بروند ، اما هیچ کس حاضر نیست که بمیرد . واقعا چه ضرب المثل جالبی هست . هر کاری یه بهایی داره و برای رسیدن به اون باید از یکسری چیزا گذشت ؛ مثل یک کنکوری که برای قبولی در مقطع بالاتر حاضره از کلی از تفریحات خودش دست بکشه . اسکار وایلد حرف قشنگی زده . او گفته : برای جبران شرایط قبل و رسیدن به موفقیت حاضرم هر کاری بکنم به غیر از ورزش کردن و فرد مفیدی برای جامعه بودن و سحر خیز بودن و دستکشی از تفریحات و .... تنها بهای مادی بهشت مرگه و خداحافظی با دنیایی که میتونه برای ما شرایط و دستاوردهای بزرگی داشته باشه و ما رو به خواسته هامون برسونه ولی برای رسیدن به از اون بهتر باید اول دست از اهداف کوچک تر و کم ارزش تر کشید و بهای اون رو پرداخت . برای رسیدن به سعادت در زندگی هم باید قدرت خرج بهایی به نام احتیاط رو داشت . درسته که احتیاط خوبه ولی اگر به وسواس تبدیل بشه مثل تیری میمونه که شلیک نشده و صد در صد هم به هدف برخورد نمیکنه . ماندن در محیط امن زندگی شاید ما رو از رنج و خطر حفظ کنه ، اما دستاورد و افتخاری هم برای ما نخواهد داشت و شاید شکست ما رو ناامید کنه ولی عدم تلاش ما رو به زوال می کشاند . پس در زندگی همیشه به هدف نگاه کن و اگر لازم بود با تدبیر بهای رسیدن به اون رو بده تا چیز بیشتری گیرت بیاد ، حتی اگر اون بها به ازای از دست دادن بخشی از داشته های فعلیت تموم بشه ، چون اعتماد به نفس متناسب با خطری که میکنی زیاد میشه .
سلام
به همه کنکوری های 90 . امیدوارم که حال همگی خوب باشه . خوب احساس نیاز شد تا
آخرین پست و توصیه ها رو با کنکوری های 90 داشته باشم . شخصا فکر می کردم که برنامه کنکور 7 بتونه با
یکسال تجربه اجرا در روزهای پایانی مانده به کنکور امسال بیش از پیش پر بار تر باشه
که متاسفانه اینطور نبود . بهتر بود برنامه در تاریخ های 6 و 7 تیر و طبق روال سال
گذشته از 9 صبح تا 11 شب بود ولی خوب اینطور نشد و حق مطلب به خوبی ادا نشد ولی
خوب امیدواریم که همین اقدام مثبت هم تونسته باشه به کمک شما دوستان بیاد . البته
شخصا این دو روز برنامه رو ندیدم و همکاران معتمد بهم از کم و کیف کار توضیح دادن
. خوب الان هر کس با هر میزان سواد یه جوری هست . انگار نفس ها کوتاه تر شده و
دیگه نمیشه مثل گذشته نفس عمیق کشید . یه دلشوره ای تو دل همه هست . خوب دیگه طبیعیه ولی نباید گذاشت که زیاد بشه .
قصد دارم توصیه های شب کنکوری رو مثل همیشه به زبان ساده بکنم . از تیر 89 شروع
کرده باشی یا از مرداد و شهریور و مهر و یا بعد از عید و یا حتی همین چند هفته پیش
اهمیت چندانی نداره؛ مهم آن است که فردا صبح (نهم ، دهم ، یازدهم ) در یم ماراتون
علمی باید شرکت کنی و فکر می کنم باید کارهایی را قبل از رسیدن زمان موعود انجام
بدی . به شدت و اکیدا توصیه میشه که شب کنکور به سراغ خوندن و تست زدن
نروووووووووو. علتش هم به خاطر اینه که اگه به سراغ خوندن و تست زدن و ... بری با
دیدن نکته ای خاص که نخوندی و یا از یادت رفته و ... به خودت بازخورد منفی میدی که
وای.... همه چیز از یادم رفته من که اینارو خونده بودم ، پس چی شد ...!! بیچاره
شدم . قاطی کردم و... بهترین کار اینه که کتاب هارو ببوسی و بذاری کنار ولی اگر
میخوای که روحیه هم بگیری ببین درسی هست که توش متخصص باشی و از اون نه تنها
نمیترسی و نترسیدی بلکه به علت مهارت بالا فردا برگ برنده تو هم هست ؟ ! مثلا فکر
کن درس زبان برگ برنده تو هست . اینجا بهتره که بری و از هر منبع تستی که دوست
داری شب آخر Random 15 تا تست با چشم بزنی و به خودت بگی خدا رو شکر همه رو بلدم .
فردا هم همه رو خوب خوب جواب میدم . در غیر اینصورت به سراغ هیچ چیز نرو . عصر یک
روز مانده به کنکور خوبه که با خودت خلوت کنی و بری یه جایی بیرون یه دوری بزنی و
نرم پیاده روی کنی تا شب همچین خوب و زود خوابت ببره . یادته وقتی ابتدایی بودی
برنامه کتابهای درسی هر روزت رو از شب تو کیفت میذاشتی تا فردا دنبال پاک کنت تو
لنگه جوراب نگردی . شب کنکور هم همه چیزت رو آماده کن + زاپاس . شب کنکور در کنار
خانواده باش و با اونا لذت ببر و به همه بگو در مورد کنکور حرف نزنند و نگن :
فلانی فردا این موقع دیگه راحت شدی و لم دادی رو کاناپه . نه مگه سر جلسه قراره بد
و سخت و مصیبت بار باشه که بعد از آزمون آدم راحت میشه ////!!!! اگه عادت به خوردن
صبحانه مفصل نداری ، شب غذا خیلی کم بخور که فردا صبح گرسنه باشی . قبل از خواب
شیر بنوش و سرجای همیشگیت بخواب که خوابت ببره نه در کنار مامانی و بابایی . اگر
قرص و داروی خاصی مصرف میکنی و میدونی که اثراتی رو رو حضور ذهن و تمرکز و استرس
داره ، حتما با توصیه پزشک فکری به حالش بکن . اگر هم قرص و کپسول تقویتی مثل
ویتامین از خانواده B
و یا کپسولهایی مثل امگا 3
مصرف بکنی بدک نیست . البته داروهایی مثل امگا3 و امگا کمپلکس که همون سوخت مغز
هست رو باید از دراز مدت مصرف کرد و یه شب طرف رو نابغه نمیکنه . شب کنکور اگه دلت
گرفت و خواستی حالت عوض بشه به یه مکان زیارتی مثل امامزداده برو یا نماز مغرب و
عشا رو به جماعت در مسجد محل بخون . به خصوص بچه های ریاضی که کنکورشون مصادف شده
با مبعث رسول اکرم (ص) . سر جلسه کنکور با خودت آب عادی یا حالا معدنی داشته باش .
خانوده ای از قند های ساده در جیبت باشه و هر لحظه در انتظار بیکوییت کنکور باش که
میذار کنار دستت . شب کنکور با بابای محترم هماهنگ کن که فردا ساعت چند راه بیفتین
و یا آقای آژانس سر کوچه که فردا کی بیاد دم درتون . بهتر است که از کارت ورود به
جلسه خود کپی بگیرید . شاید به دردتان خورد . شب کنکور و یا در کنکور اگر سردرد
گرفتی خدایی نکره از استامینوفن بدون کدئین استفاده کن . خواب شما بایدحداقل 6.5
باشد . خیلی نخوابید که سر جلسه کسل و خواب آلو باشید . برای اینکه این روزآخری
انری های منفی و استرس زا به سراغت نیاید ، تلویزیون رو خاموش کن که هی اخبار نگه
فردا .... و خودت طوری رفتار کن که قرار نیست فردا اتفاق عجیبی بیفته . اگه خودت
آروم باشی ، این آرامش رو به بقیه هم منتقل می کنی و اون وقت حرکت استرس زایی از
کسی نمیبینی . در مورد لباس هم باید بگم که شاهد بودم که گرما و سرما در سر جلسه
بچه های زیادی رو اذیت کرده . پیشنهاد می کنم که پسرها لباس متغیر بپوشید . یه تی
شرت آستان کوتاه از زیر و یه پیرهن مردونه آستبن بلند دکمه دار از رو . هر وقت
گرما و سرما حس کنی میتونی خودت رو با اون شرایط وفق بدی . حدس این مسئله که
صندلیت در مجاورت نور خورشید یا باد کولر باشه دست تو نیست ولی قبلش میشه فکر چاره
افتاد که سر جلسه اذیت نشی . خوب بریم داخل جلسه بببینیم اونجا چه خبره ! اختلاف
نظرهایی وجود داره که دروس عمومی و دفترچه اول رو از چه درسی شروع کنی . برخی علما
مثل دکتر نکوئی ترتیب دفترچه رو براساس بعد روان شناسی میدونند و اعتقاد دارن که
نباید اون رو تغییر داد و بلعکس تعداد بیشتری از علما میگن از درسی شروع کن که در
اون وارد تری و بهتر جواب میدی . حالا من در این مورد فتوا نمیدم . با خودت . درس
ها را نه تنها در زمان از پیش تعیین شده باید بتونی حداقل یه دور بخونی و سوال
هایی رو که بلدی جواب بدی ، بلکه باید بخشی هم زمان save کنی برای برگشت . اگه رو یه مبحثی مثل تصاعد
تسلط خوبی داشتی و انتظار از خودت داری که بتونی بهش جواب بدی ولی نشد، روش وای
نستا . بدون که تو که خوندی نتونستی پس ، برای همه همین جور است . اگه در چند سوال
متوالی از یک درس هنگ کردی و روحیت رو باختی کلا به ذهنت شک بده و درس رو عوض کن و
برو بعدا بیا و کم کم روشون تمرکز کن . یه نکته مهم هم برای اونایی که شاید در طول
سال کم کاری های زیادی داشتن . دوست عزیز مسئول جمع آوری پاسخ نامه و بغل دستی و
... کاری به تو ندارن که چقدر تست زدی و به قول معروف چندتا مربع پر کردی ، پس
لطفا اونایی رو که بلدی رو بزن . به خدا بیشتر سود می بری ! به سیاه کردن پاسخ
نامه جایزه نمیدنا که سر جلسه به سرت میزنه که به همه شکیات هم جواب بدیا ... !!
در کل کنکور چیزی نداره ، اگه ما بهش شاخ و برگ ندیم . نه پایان زندگی هست و نه
اول و فقط یه پل هست . سر جلسه با یاد خدا حواست رو خوب جمع کن و پیش خودت بگو
اومدم هر چی بلدم رو کاغذ بریزم و پیاده کنم . در حوزه امتحانی جو گیر نشو چرا که
شاید اونجا از طرف اولیا پشت در حوزه صحنه هایی رو ببینی که بهت استرس بده . خودت
رو سر جلسه تک و تنها حس کن که فقط خودت هستی و یکسری سوال و 4 ساعت وقت . با زدن
هر تست به خودت روحیه بده و با رد کردن اون پیش خودت بگو که غلط زدن بد تر از هرگز
نزدن هست . پاسخ ها رو بهتره با مداد پر
کنی که وقت کمتری ازت گرفته بشه و نه با اتود 0.5 . سر جلسه لباس مورد علاقت
رو بپوش و عطری که دوست داری رو بزن و به قیافه احتمالا پریشونت برس که شاد باشی .
موفق و پیروز باشی و یاد خدا رو فراموش نکن که آرامش بخش قلبهاست . برای همه شما
عزیزان آرزوی موفقیت می کنم و بدونید این نیز می گذرد
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:چند توصیه بند انگشتی، | نظرات( |
داوطلبان کنکور 91 ورودی دانشگاه در صورت تمایل می توانند به پایگاه اینترنتی دیگر بنده مراجعه کنند
مشاوره کنکور رایگان
پشت دیوارهای کاهگلی خانه های ده همیشه مامن یه سری از جانوران کوچک و حشرات بود . بعضی از اونا دیوارهای سست رو تراشیده بودن و با ایجاد حفره ای در اون برای خودشون پناهگاه و خانه ای ساخته بودند ؛ ولی در بین همه خانه ها ، خانه یا بهتره بگم قلمرو مورچه ها از همه بزرگتر و پیچیده تر و باشکوه تر بود . مورچه های زیادی با تقسیم کار کنار هم زندگی می کردند و با نظم خاصی در حال جنبش و تکاپو بودند . مورچه ها بایست که دانه ها رو از آن طرف دیوار کاهگلی یعنی درست در سمتی که حیاط خانه ای واقع میشد جمع می کردند و با گذشتن از دیوار به آن طرف آن میرسیدند و از راهرو کوچکی آن را وارد قلمرو خود و سپس وارد انبار می کردند . کار سختی بود ، چون بارها در هنگام گذشتن از روی دیوار مورچه ها سر می خوردند و روی زمین می افتادند و دوباره باید از نو امتحان می کردند . دراین میان مارو مورچه ی خاص و کمی هم تنبل بود . او همیشه از وضع به وجود اومده شکایت می کرد و غر میزد . او به خدا میگفت : خدایا خودت میدونی که ما مورچه ها چه جور داریم کار می کنیم . انصافه تو به همه یه قدر و هیکل و اندام بزرگتری دادی تا با سرعت تر و راحت تر کار کنند ولی ما مورچه ها چی ... ؟! ما باید صد تا قدم برداریم تا به اندازه پرش یه ملخ رو طی کنیم . چرا به بعضی ها مثل ببر و شیر چنان ابهت و شکوه و توانایی دادی ... ؟ بهتر نبود که همه به اندازه هم بودند ؟ خودت میدونی که بارها شده تا لبه دیوار رفتیم بالا ولی یهو افتادیم پایین / آخه چند بار ؟ میدونی چقدر آدم با نفت و حشره کش به جونمون میفتن وقتی که ما رو دسته جمعی میبینند . چرا ما انقدر ضعیف هستیم و به سختی محکومیم ؟ مارو این حرفهارو مدام تکرار می کرد و هرروز با خود میگفت . همه مورچه ها میدونستن که وقتی اون داره با خودش زمزمه میکنه ،داره چی میگه . یه روز سوخو مورچه پیر و با تجربه که مدت ها بود داشت حرفهای مارو رو می شنید یک روز بعد از کار روزانه او را کنار کنار و به او گفت : چاره کار رو در دست من است . او به مارو گفت : اگر میخواهی خدا به حرفت گوش دهد و خواسته و آرزوهای تو را به نحوی سر و سامان دهد ، باید بیش از پیش کار و تلاش کنی و دیگر غر نزنی . باید از تمام وجودت و ابزارهایی که داری استفاده کنی و به خدا ثابت کنی که تو خواهان پیشرفتی و اگر موهبت و نعمتی افزون بر داشته های الان داشته باشی ، از آن ها در جهت پیشبرد اهدافت استفاده می کنی . مارو که دیگه از همه چیز خسته شده بود حرف سوخو را علی رغم جدی گرفتن پذیرفت و قبول کرد تا به توصیه او عمل کند . او دیگر در وقت استراحت عمومی هم کار می کرد و از زیر کار در نمی رقت و در حد توان آخر خود بعضا سنگین و حجیم ترین دانه ها و گیاهان را بر پشت خود حمل می کرد و از افتادن از بالای دیوار واهمه ای نداشت . همه مورچه ها از رفتار جدید مارو متعجب بودند و پیش هم از تغییر به وجود اومده او سوال می کردند . تا اینکه یک روز مارو در هنگامی که دیگه نای کار کردن نداشت برای استراحت گوشه ای افتاده بود ، متوجه تغییراتی در بدن خود شد . او تغییرات را به پزشک مورچه ها نشان داد ؛ او هم نظر خاصی نداشت و متعجب بود . دیگر مورچه ها تغییر بدن او و زائده به وجود اومده در دو طرف بدن او رو ناشی از کارهای سخت و طاقت فرسای او میدونستند و او رو از انجام کار بیشتر نهی می کردند ؛ ولی مارو به حرف مورچه دانا سوخو گوش داد و بازهم به توصیه او عمل کرد . تا اینکه مارو که برای شروع کار به جمع دیگر دوستان خود آمده بود ، متوجه چشم های زل زده به او شد . مارو یه مکث کرد و بعد از لحظه ای به خود نگاه کرد . بله او بال در آورده بود . بالهایی که دیگه میتونست با اونا پرواز کنه و خیلی سریع جابجا بشه و دانه های کوچک رو با خودش حمل کنه و دیگه از روی دیوار نیفته رو زمین . دیگه از خطر له شدن و سم و حشره کش هم در امان بود . او به خاطر همتش و اینکه تمام تلاشش رو کرده بود به این مهم رسید . بله دوستان عزیز ، کسب امکانات بیشتر در گرو استفاده بجا و صحیح و با حداکثر پتانسیل خود از داشته های فعلی است . اگه ما بتونیم به نحو احسن از سرمایه های پیش روی خود و داشته های فعلی خودمون استفاده کنیم و فرصت ها رو غنیمت بشماریم اونوقت خدا که منبع همه خوبی ها و نعمت هاست به ما نعمات بیشتری عطا میکنه . مورچه سخت کوش قصه من حقش بود که بال در بیاره و سرانجام هم به شکل باور نکردنی خدا ابزار و وسیله کاربردی تری مثل بال به او داد . شاید در واقعیت هم مورچه های بالدار که تو این فصل زیاد سر و کلشون پیدا میشه به خاطر تلاش به بال دست پیدا کردند و بال مزد کارهای اوناست . از دست خدای مهربون هر کاری که بگی برمیاد ، به مورچه به اون کوچکی بال داد تا پرواز کنه ، حالا تو هم تلاش کن ببین به تو چی میده ؟ مهم اینه که از هر چی که داری حتی در حد صفر بهترین استفاده رو بکنی تا کم کم به سمت صد میل کنی . به قول ایمان سرورپور اگه همین چند روز آخر رو هم با تمام وجودت تلاش کنی ، به قول من شاید تو هم سر جلسه بال در بیاری !
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:داستانک، محرک، | نظرات( |
به نام خدا
با سلام خدمت همه دوستان کنکوری چه کنکوری های 90 چه سال سومی ها و کنکوری های 91 . پیشاپیش میلاد امام علی و روز پدر رو به همه شما و پدرهای زحمتکشتون تبریک میگم . خوب امیدوارم که حال همگی خوب باشه . خیلی طبیعی بود که با نام بردن صریح جناب آقای مشاور ایمان سرورپور موجی به وجود بیاد و فکر کنم که تعداد اونایی که درمورد ایشون و راه ارتباط و ... از من سوال پرسیدن در این وبلاگ و ایمیل من بیش از 40 نفر باشه . چند موضوع حاشیه ای هم پیش اومد که در مورد یکسری از مشاوران خوب دیگه در برنامه فرصت برابر سوال شده بود و ابهاماتی وجود داشت . یک مسئله هم این بود که عده زیادی در سایت شبکه 7 و در چارت برنامه فرصت برابر در نظرات در مورد شرایط بد انگیزشی و روحی و خواستار افزایش جلسات و تایم برنامه آقای سرورپورشده بودند و غیبت ایشون هم مزید بر علت شد تا این وابستگی به برنامه روزهای سه شنبه بیش از پیش خودش رو نشون بده . اول دوستی در مورد مشاوران برنامه فرصت برابر و ویژگی های آنها سوال پرسیده بود . من ضمن احترام به همه مشاوران خوب کشور و به خصوص مشاوران کاربلد این برنامه ، اندکی آنها را از هم تفکیک می کنم . میرم سراغ مهندس سیدامیر دیبازر . آقای دیبازر مشاوره هایی براساس سیستم و قالبهای از پیش تعیین شده و نتیجه گرفته شده می دهند . ایشون یک برنامه ریز زبده هستند که به زیر و بم کتابها آشنایی کامل دارند . ایشون دوستانه و طی یک جو صمیمی و در عین حال واقع گرا مشاوره می دهند . این اصول نه پا رو زیاد پیش میذاره و نه عقب میمونه و طی برنامه تا پایان مسیر طی میشه . اغلب به درد برنامه راهبردی آزمون های آزمایشی میخوره . ایشون از سال88 به برنامه فرصت برابر اومدند و طرفداران زیادی هم دارند . شیوه آقای دیبازر رو میشه تا حدودی به آقای محمدرضا پوردستمالچی در برنامه گزینه جوان نسبت داد. البته آقای پوردستمالچی مشاور ارشد موسسه گزینه دو هم هستند و از لحاظ Levelجایگاه بسیار خوبی قرار دارند . نفر بعدی آقای دکتر ذاکر . ایشون وابسته به انتشارات تست قرمز و مشاور فهیمی هستند . دکتر در خلال مشاوره از الگوهای از پیش ساخته شده کمتر استفاده می کنند و در جهت تغییر شخصیت یک فرد عادی به یک فرد موفق گام بر می دارند که این از درون مایه های صحبتهای انگیزشی نشات می گیرد . دکتر لفض قلم و مودب هستند و توصیه های ایشون به درد کنکوری ها میخوره . ایشون از سال 89 به برنامه اومدند و مشاور خوبی هستند . میرسیم به آقایان مهندس شکوری و دکتر جعفر قلی . این دو بزرگوار همکاری های مشترک زیادی با هم داشته اند و در کنار هم یک زوج خوب و موفق را می سازند . مانند برنامه شبانگاهی رادیو فرهنگ در پارسال . دکتر جعفر قلی با درک شرایط دکتر ذاکر و مهندس دیبازر از مهربانی بالاتری برخوردار هستند و از داخل گود به مسائل نگاه می کنند و مهندس شکوری هم استاد کالبد شکافی در ناکامی آزمون هاست و یک مشاور خوب . دکتر جعفر قلی در حد دکتر ذاکر از درون مایه های انگیزشی برخوردار است . این دو بزرگوار از سال 87 در برنامه حضور داشتند . جا داره که به دکتر عزیز دیگری به نام دکتر نکوئی اشاره کنیم که اگرچه الان در برنامه حضور ندارند ولی ایشون هم مشاوری هستند جدی و در عین حال شوخ طبع با درون مایه های انگیزشی و با اخلاق خاص خود . حالا میریم سراغ دو بزرگوار دیگر به نامهای رامین نیکخو و ایمان سرورپور . این دو نفر با شباهت های زیادی که به هم دارند جز پر مخاطب ترین کارشناسان این برنامه بودند . رامین نیکخو از 87 و ایمان سرورپور از 89 طی اولین جلسات خود در برنامه موجی خاص را به آن تزریق کردند . اصول کار هردو تحریک انگیزه و سپردن ادامه کار به داوطلب است . این دسته از مشاورین ببیشتر مورد اقبال دانش آموزان قرار می گیرند ، چرا که الحق در کشور ما از این مدل و تیپ افراد انرژیک خیلی کم پیدا میشه . رامین نیکخو با قابلیت های فراتر از مشاوره کنکور و با شیوه های خاص خود و تکنیک ها و کارگاه های موفقیت در اغلب نقاط تهران شناخته شده است و ایمان سرورپور با اون لحن و آوای زیبای کلام هر مخاطب حتی افراد بلا سنین بالاتر از کنکور و دانشگاه رو هم به سمت خودش جذب میکنه . حال میرسم به نکته مهم و اون هم اینکه شما دانش آموز و داوطلب عزیز کنکور هیچگاه نباید با دیدن یک بعد هر یک از این عزیزان و نیز دیگر مشاوران به این پی ببری که مثلا ایمان سرورپور در مشاوره های حضوریش هم لپ تاپش رو در میاره و powerpoint برای ما میخونه و اصلا بلد نیست که برنامه ریزی کنه و به آدم برنامه بده و یا امیر دیبازر فقط بد بگه از اینجا تا اینجا رو بخون و n تا تست بزن و اصلا بلد نیست که انگیزه بده . نه ولی شیوه و مهارت اصلی هر کدوم از مشاوران در طول یک دوره بیشتر از جنبه های دیگه مشهود است . مثلا من هم قبول دارم که دیبازر استاد برنامه ریزی هست و سرورپور استاد ایجاد انگیزه ولی هر دو این عزیزان بقیه جنبه های لازم و کافی رو برای یک داوطلب دارند و فقط به نسبت ها و درصدهای مختلف . در ضمن در انتخاب مشاور اصلا لازم نیست که غصه این قضیه خورد که من فلان شهر هستم و اینجا آقای x نیست پس من چی کار کنم ! و یک مورد دیگه هم اینکه اصلا شما فکر کنید که آقای سرورپور دیگه نتونست خدایی نکرده به برنامه فرصت برابر بیاد ، آیا شما باید همه انرژی و انگیزتون رو از دست بدین و منفعل بشین فقط برین در قسمت نظرات و بگین که ..... نه راهایی وجود داره که در صورت نبود مشاور انگیزشی میشه خودمون رو شارژ کنیم و انشاا... اگر عمری باقی موند در آینده در مورد اون صحبت می کنم . راستی شرمنده در مورد دکتر حسینیان صحبت نکردم ، چون واقعا من بی اطلاع ایشون رو نمیشناسم و مثل اینکه اولین سالی هم هست که اومدن برنامه فرصت برابر . قصور از منه . یه وقت فکر دیگه نکنی ها .... اتفاقا من تکنیک های تست زنی سر جلسه ایشون رو که از برنامه دیدم هفته پیش ، کلی از از ایشون درس یاد گرفتم .
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | نظرات( |
با غروب خورشیدم تصمیم گرفتم تا برایت بنویسم ؛از خودم از شوقی که به تو دارم . این روزها سخت مشغولی و فکر درسها و کنکور ،حسابی ذهنت را درگیر کرده است . این روزها کمتر صدایم میزنی ، نمی دانم شاید که حجم درسها و کارهایت اجازه نمی دهد به من فکر کنی . ناراحت نیستم . چرا که من هر لحظه به فکر تو هستم و به خصوص در این شب ( اولین شب جمعه ماه رجب ) که همه فرشتگانم را از آسمان به سوی تو می فرستم تا آوای زیبای دلتنگی هایت را بشنوم . نگرانی را این روزها بیشتر در چهره ات می بینم . نگران صفحه های نخوانده از کتابهایت هستی و روزهایی که به شدت می گذرند ! شاید هم نگران فراموش کردن مطالب و نکته های قبل هستی . نترس . من تمام کائناتم را برای به نظم در آوردن زندگی تو به کار گماشته ام . من تمام نامه ها و یادداشت های کوچکت را که در تکه ای کاغذ می نویسی را خوانده ام . خیلی وقت ها با خودت قول و قرار گذاشتی و از من کمک خواستی .... من هم آن لحظه خواسته ات را اجابت کردم و به تعبیر قرآنم ، گویی آن را در پاشنه در خانه ات قرار دادم ، ولی افسوس که تو در را باز نکردی . در این روزها هرگز نگو که از من خجالت می کشی . حتی اگر مدتی هم به من بی توجه بودی ، الان وقت آن فرارسیده که دستهایت را در دستان من بفشاری و حسم کنی . حسم کنی ، آنگونه که هستم . خودت را بی دغدغه به من بسپار . با تمام خوانده ها و نخوانده هایت . با تمام داشته ها و نداشته هایت در این دنیای خاکی مطمئن باش که من بهترین را برای تو رقم خواهم زد ولی از تو می خواهم که تو هم در هر جایگاهی که هستی . حتی اگر تا به حال خواب بودی و درس نخواندی ، تلاش کنی . فقط مرا ببین و از من پاداش تلاشت را بخواه . من می توانم پاسخ سوال های کنکورت را آنگونه ای که تو بهتر پاسخ می دهی به ذهنت بیاورم . من می توانم در سر جلسه به تو آرامش و یقین و ابتکار دهم . در کار من شک نکن . فقط کافیست که تو تلاش کنی و بعد از آن صدایم کنی تا تو را در آغوش بگیرم و تمام فرشتگانم را مامور رساندن موفقیت به تو کنم . همین امشب تصمیمت را بگیر . فرشتگانم از غروب خورشید تا طلوع صبح فردا به سمت تو می آیند . عزیزترینم ، دیدن لبخند تو پس از این همه تلاش حتی در 3 هفته هم همه آرزوی من است . از بعد زمان و مکان بیرون بیا و نگو نمیشه تو 3 هفته به نتیجه رسید ... نمی دانم که تو چرا این حرف را میزنی ولی این را بدان که همواره راه برای تو باز است . تو از اعماق وجودت بخواه و برای آن تلاش کن و به شب و روز و گذر ایام کاری نداشته باش . مدام فکر قبول نشدن و به هدف نرسیدن را نکن . یک لحظه خود را ببین که به آنچه که علاقه داری رسیده ای ! این علاقه و هدف گذاری این موقعیت و این موفقیت را من در ذهن تو قرار داده ام و این کار را حکیمانه انجام دادم ؛ زیرا قبل از اینکه ذهنت را درگیر هدفی بزرگ کنم ، تونایی رسیدن به آن را در وجودت قرار دادم . پس تو هم شک نکن که میتوانی . از خواسته هایت دل نکن و تا آخرین لحظه برای آن تلاش کن . ترس از فامیل و دوست و اطرافیان و پدر و مادر هم نداشته باش که تو را دانشگاه نرفته بخوانند . یک سال دیگر ... یک فرصت دیگر ... رسیدن به موفقیت . در آزمون های جامع پیش رو خودت را نباز . سوالات را برای همه دشوار تر از قبل طرح می کنند . اگر شب زودتر خوابت برد ، و صبح هم دیر از خواب بیدار شدی ، ناراحت نباش و برای جبران آن فکر کن و کاری کن که نفر اول کنکور هم انجام نمی دهد . این کار به تو انرژی می دهد . من از درون تو خبر دارم و میدانم که مدام به خودت می گویی : من دیگه تو این 20 روز معجزه که نمی تونم بکنم ؛ فوقش از n هزار میشم n_1 هزار . آخه چه فرقی میکنه ؟ من که هر جفتش برام فرقی نمیکنه . عزیزترینم باید به تو بگویم که به قول شما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست . درسته که نمی تونی بهترین باشی ولی همین پیشرفت و جهش تو این زمان کوتاه رو روحیت برای خواندن سال آینده برای کنکور تاثیر میذاره . در پایان هم این رو بدون که کسانی تو زندگیشون موفق هستند که در سخت ترین لحظات بهترین تصمیم ها رو میگیرند ، وگرنه تصمیم گرفتن در روزهای راحت کاری ندارد . پس من هم منتظر ندای درونی تو که میخوای تو این 20 روز بدون دیدن پایان زمان برای خودت معرکه بخونی هستم . خداحافظ تو . یه کم هم با داوطلبان سخت کوشم صحبت کنم . شما هم نباید این روزها با زدت یک تست غلط کل دانشگاه و رشته و فامیل و دوستان و ... بیاد جلوی چشماتون . نباید فکرای بد کنید که امسال میگنفلان درس را سخت میدن . به فکر بقیه هم نباش که الان از تو جلوترند یا عقب تر . من فانوس موفقیت تو را در دستان خودم قرار داده ام و اکنون منتظر قدم های پایانی تو هستم . تو به موفقیت های قبلیت فکر کن و بدان که تو همان آدمی و با همان توانیی ها و حتی بیشتر . به نقاط قوتت فکر کن و اینکه آن نقاط قوت را عده ای به دیده ضعف نگاه می کنند ؛ و در پایان سرت را رو به آسمان من کن و بگو خدایا ، من نتیجه را به تو واگذار کردم ، مرا به حقم برسان . عزیزترینانم بگذارید تا جان کلام را به شما بگویم . اگر خورشید هم از تاریکی شب دلگیر میشد که چرا او هست و من نیستم ، دیگر نمی توناست که صبحدم با شکوه و صلابت و اقتدار پرتوهای زندگی بخش خود را به تو ببخشد . قرار نیست که تو در شرایط ایده آل خود باشی ، چون دیگر در آنصورت هدفی برای تلاش کردن نداشتی . قار این است که بدانی باید بدوی و فکر کنی . نگران سرعت پایین تست زدن هستی ، درسهای نخوانده ، نگرانی از نتیجه ، عدم تمرکز ، اتلاف وقت ، فراموشی ، شروع نکردن ، و ... اگر همه این مسائل را هم باهم داری نباید بایستی و بدان ها فکر کنی و کم کم غصه بخوری ... باید در ضمن حرکت به فکر بهترین راه کارها باشی و خودت رو در ضمن طی مسیر اصلاح کنی . هر ثانیه ات دو جنبه دارد . یا تو را به هدفت نزدیک می کند و یا تو را از آن دور می کند . نیازی نیست منتظر فکر بکر و زمانی بهتر باشی . همیشه همین الان را درست کن ، آینده ات تضمین شده است . خودت را پیدا کن و بدان که لایق بهترین های منی .
خدایا از من بگیر هر آنچه که تو را از من می گیرد
خوب پس من هم بیام کمی در مورد تغییر صحبت کنم و اینکه چی کار کنی تا تغییرت ماندگار باشه و بعد از چند روز برنگردی سرخونه اول . الان باید با خودت خلوت کنی و به خودت بگی : اگر از اول سال آنگونه که می خواستم حرکت نکردم ، همه فکر می کردند که در اتاق درس می خوانم ولی اینطور نبود . به گوش فامیل و آشنایان می رسید که من چسبیدم به درس ولی اینطور نبود و ... و الان که اینجا هستم و هر چه که هستم محصول انتخاب های خودم هست و من الان مجموعه انتخاب های خودم در گذشته هستم ولی امروز من ، فردای من و آینده من حاصل انتخاب های من در آینده است که چگونه و با چه دید و تفکر و انرژی حرکت کنم . الان باید بگی تمامی این جریانات و وضعیت خودم رو مسئولش خودم هستم و تا هفته دیگه نشون میدم که هر کدوم از این درسها رو 10 درصد می کشم بالا و برای رسیدن به اون باید تلاش کرد . حالا تلاش 2 جور است . نوع اول تلاشی هست که همه دارند ، برای اینکه زندگی کنند ولی نوع دوم تلاشی هست که افراد سخت کوش دارند . این افراد انگار یه انرژی در درونشون هست که اونا رو متمایز کرده از بقیه . اینا انگار خسته نمیشن . انگار این انرژی درونیه سلول سلول بدن این فرد رو گرفته و تمام زندگی خودش رو با اون هدف عجین کرده . خودت دقت کردی چه قدر زود از تیر پارسال میرسی به تیر امسال . اول سال شاید فکر درصدهای 80 به بالا بودی و با گذشت زمان زندگیت طوری شد که دیگه چندین بار تصمیم گرفتی تا صورت مسئله رو پاک کنی . تو اون زندگی تو مطمئنا لذت نبردی و علی رغم اینکه تلاش آنچنانی نداشتی ولی دنبال تفریح و بازی هم نبودی و همش دنبال اون نقطه عطف میگشتی که کجاست اون لحظه تا تغییر کنی! خیلی زجر آور بود ولی الان باید در ثانیه ثانیه زندگی تو یه جریان مثبت انرژی همین جوری سیال و روان وجود داشته باشه . انگار که دیگه باید ذهنت رو آماده دریافت هر چه بیشتر انرژی کنی . لی راهش . راهش اینه که به محض اینکه اون حس قشنگ بهت گفت برو جلو نترس . فکر چیزی رو نکن . به محض اینکه با دیدن و یاشنیدن موسیقی و صحنه و صحبتی یه جوری شده که انگار قدرتمند هستی باید بری به سراغ تلاش . مثل باتری ماشین . اگر بذاری انرژی اون همین جوری از دست بره ، بعد از مدت کوتاهی میبینی که دیگه اصلا خبری از اون همه قدرت و انگیزه و شور نیست ولی اگر حرکت کنی با دینام وجودیت اون باطری شارژتر میشه و هرچه قدر خودت رو بیشتر رو هدفت متمرکز کنی اون انرژی در وجودت نهادینه تر میشه و احتمال از دست دادنش خیلی کم میشه . این کتابها باید عشق تو باشه . باید تمام زندگی و وجود تو باشه . اصلا مهم نیست که فلان مبحث رو بایستی مهر میخوندی و نخوندی بلکه این مهم هست که آیا الان هم مایل هستی بخونی بیا نه ؟؟؟ به نظر من همه آدم هایی که فکر می کنند که الان اوضاعشون خوب نیست یه زمانی خیلی فوق العاده یه حرکات منحصر به فردی در زندگی انجام دادند و الان به خاطر فقدان اون حس و شور و حال و انگیزه ناراحت هستند ، چون می دونند که یه همچین حس قدرت مندی هم وجود داره . بگرد و در گذشته به یاد اون تک شبهای انرژیک خودت بیفت . آیا کسل بودی ؟ خوابت میومد ؟ دلسرد خودی ؟ نه نه . هر لحظت شادی بود و تمامش عشق به فردایی بهتر . خدای مهربون ریتم زندگی رو بر اساس حرکت قرار داده و این حرکت هست که از یک کودک تا یک بزرگ رو مجذوب خودش میکنه و فقط لازمه که ما بر اون اصطکاک ایستایی اولیه غلبه کنیم و با تعیین اهداف خیلی کوچک و در راستا بزرگترین هدف خیلی مطمئن حرکت کنیم . در کل بچه هایی که پر انرژی درس می خونند به دو علت مطالعه شون ، مطالعه خیلی خوبی خواهد شد . اول اینکه چون با انرژی می خونند ، خوب می فهمند و چون خوب می فهمند سریع مطالب رو یاد می گیرند و سریع یاد گرفتن مطالب باعث یه رضایت درونی میشه که فرد رو بیشتر تشویق و ترغیب میکنه که به انجام اون کار ادامه بده و اونوقت دیگه افکار مزاحم سراغش نیاد که الان برم بخوابم . خسته شدم . آی چه فایده داری الان میخونی ! فکر کردی به کجا میرسی ! 1 ماه دیگه آبروت جلو همه میره و ... و دوم اینکه وقتی مطلبی رو با انرژی می خونیم باعث رشد ضریب هوشی ما میشه و این رشد باعث میشه که ما به اون مقصودی که داریم زودتر برسیم و اون وقت خیلی از موانع دیگه پیش نمیاد . پس باید با عشق رفت جلو و نه از دید تکلیف . باید گفت که خدا رو شکر که این کنکور مثل مانعی جلو من و در زندگی من سبز شد تا از اون برای خودم سکوی پرتابی بسازم به سوی تمام آینده ام و از این تجربیات بتونم که در جای جای زندگیم استفاده کنم . بذار یکم متا فیزیکی نگاه کنیم . یادم میاد که انیشتین یه جا گفته بود اگر ما بیایم و این سر دنیا ذره ای به اندازه یک اپسیلون رو تحت تاثیر انرژی قرار بدیم ، اون سر دنیا تمام ذرات تحت تاثیر این انرژی قرار می گیرند و این نتیجه گرفت که انسان تمام حرکاتش به نوعی منشا یک اثری هست و حالا من از این نتیجه میگیرم که اگر دانش آموزی فکر میکنه که زندگی عادیش در موفقیتش تاثیری نداره اشتباه داره میکنه . خیلی ها تصورش این هست که آن چیزی که باعث موفقیتشون میشه همون عمل فیزیکی پای کتاب نشستن هست و همین عمل خواندن و تست زدن های زیاد و مرور خلاصه برداری و نتایج درخشان در آزمون های آزمایشی و همین مقدار ساعات مطالعه هست که اونا رو به هدف میتونه برسونه و... خوب من نمیگم که اینا موجب موفقیت نمیشه ولی اینا همه جزئی از اون کل هست ؛ ولی کل جهان خلقت تحت سیطره یک نظام کلی و قوانین علت و معلولی هست و هر کاری که ما انجام میدیم یه اثری رو ما و یه اثری رو دنیای ما میذاره ، حتی اگر اون کار از جنس هدف ما نباشه . اینجوری هست که اگه ما بیام و از یک دانش آموز رتبه دار کنکور بپرسیم از اون لحظاتی که برات تو اون مدت دوران خوشی بود ، اگر بخوای یاد کنی به کدوم ها اشاره می کنی ؟ او میگه از اون 5 دقیقه ، 10 دقیقه هایی که وقتی تو تاکسی بودم و می خوندم ، از اون 5 دقیقه هایی که قبل از خواب شب مطالعه می کردم ، از اون 2 دقیقه هایی که وقتی منتظر برنامه فرصت برابر میرفت برای تیتراژ مطالعه می کردم . از اون 3 دقیقه هایی که تا معلم بیاد سر کلاس و تو اون هیاهو بچه ها من دوتا دستام رو گوشم بود و میخوندم و .... شاید این تایم ها کلا در یک روز نیم ساعت هم نشه ، ولی این دانش آموز یاد گرفته بود که در 3 دقیقه رفتار تحصیلی خودش اثری رو بر روی خودش بذاره که این 3 دقیقه باعث بشه که این فرد بعدااز ظهر در اوج فشار خواب 3 ساعت بتونه درس بخونه . این فرد با انجام این کار ضمیر ناخودآگاه خودش رو طراحی میکنه و به خودش میگه دیدی ، من که تو اون زمان های اندک که هیچکس مطالعه نمی کرد درس خوندم ، چه طوری میتونم که از فرصتی که همه میخوان ازش استفاده کنند ، استفاده نکنم و ببین حالا تو بقیه طول روزم چی کار میکنم . این فرد شب که میره تو جاش و آماده خواب میشه نمیشینه به این فکر کنه که کی خوابش میبره بلکه 2 دقیقه صبر میکنه و اگه خوابش نبرد بلند میشه و خدا رو شکر میکنه که باز هم اندوخته انرژیش داره یاریش میکنه و میره 2 صفحه معارف میخونه . به این میگن اشرف مخلوقات . این آدم با رضایت میره به خواب و تمام روزش رو طی 5 دقیقه برای خودش مجسم میکنه و اونا رو bold و برجسته میکنه . این آدم موقع خواب میگه امیدوارم که انرژی و خستگی فیزیکی من خیلی زود رفع بشه تا برگردم سراغ درس و باز هم بخونم و برم جلو .... خدایا من نتیجه رو به خودت واگذار کرم ولی داری میبینی که با جرقه ی آقای مشاور دارم میرم جلو و امیدوارم که تو هم مثل همه به من لطف کنی و به کارم برکت بدی . به نظر تو این فرد چه صلابت روحی داره ؟ پس دیگه سوال تکراری و همیشگی تو که آیا میشه جوابش هست بله . این پتانسیل در همه وجو داره به شرط اینکه از درونشون این احساس بجوشه که با همه فرق داره و باید عجیب و قریب رفتار کنند و مثل یک انسان درجه یک زندگی بکنه تا بتونه مثل او نتیجه بگیره . دیگه جواب این سوال که چند ساعت بخونم ؟ مسخره هست ... 24 ساعت باید بخونی . پس نباید بخوابم ؟ هر وقت افتادی بخواب . پس نباید بخورم ؟ هر وقت چیزی بهت دادن بخور. باور کن که تو میتونی نفر اول کنکور خودت باشی به شرط اینکه ایمان بیری که کسی مثل تو نیست و تو این راه 2*2 نمیشه 4 ،بلکه میشه 5 . پس یه هشدارهم برای دانش آموزانی که تا حالا خوب خوندن اینکه حواستون باشه یکسری دانش آموزان هستند که دارن تغییر کردند و به آب و آتیش می زنند و دارن کولاک میخونند و هیچ کس و هیچ چیز جلودارشون نیست . برای همه آرزوی سوراخ کردن پیله درونشون رو می کنم .
خیلی بی مقدمه برم سراغ این پست . باز هم به عشق همه کنکوری ها . آقا / خانم . پسر / دختر . جوان ایرانی تو حق نداری ناامید بشی . چرا داری به این فکر میکنی که تو قبول نمیشی و یه عده دیگه قبول میشن ؟؟ چرا خودت رو دم به دم در مسیر موفقیت خسته جلوه میدی ؟ منم که کارم شده داستان نوشتن ، بذار یه واقعیت رو بگم . کوهنورد موفق وقتی می خواد از کوه بالابره اول کاری یه بسم الله میگه و چند لحظه ای با نوک قله نگاه میکنه و بعد میگه میخوام برسم بهش . بعد کم کم قدم برمیاره و بالا میره . تو بین راه نمیاد هی نگاه کنه به قله و بگه : اوووووو......... چه قدر مونده ..... نه نه من خسته شدم . برمیگردم . کار من نیست ....و..... بعضی وقت ها تو اوج فشار نگاه به نقطه پایانی ما رو خسته تر میکنه و انرژی ما رو برای رسیدن به هدف میگیره . باید آسه آسه راه را پیمود و برای خودمون هدف های دست یافتنی کوتاه مدت انتخاب کنیم . من اسمش رو میذارم بنگاه های زود بازده . کاری با بقیه نداشته باش ، خودت و فقط خودت مثل لاک پشت قصه من تو پست اراده برو جلو و هدفت همین تلاش های چند ساعت آیندت باشه و با کسی کاریت نباشه . یادم میاد همکارم آقا ایمان همیشه تو اینجور مواقع یه جزیره ای رو برای بچه ها مثال میزد که توش فقط خودتی و خودتی و خدا . به فکر کسی نباش . خودت برو جلو و به خدا بگو ببینتت و تشویقت کنه . همین . بابا کنکور چیه دیگه !!! ولش کن . برو جلو بهش فکر نکن تا با استرس و ... تایم های فوق العاده ات رو برای مطالعه از دست بدی . مثل دونده دو ماراتونی نباش که وقتی به دور آخر رسیده می ایسته و به این فکر میکنه که چرا من دور اول و دوم و اینا رو خوب ندویدم و شروع نکردم و تنبلی کردم و.... ودقیقا تو اون دور آخر که داره نتیجه رقم میخوره اون حرکت نهایی رو انجام نمیده . این قضیه منشاش یه نوع نگرش است . نگرشی که میگه کل زندگی یه نقطه هست واگر اون نقطه رو از ما بگیرن کل زندگیمون رو از دست میدیم و اونو از ما میگیرن . درصورتی که در بررسی زندگی آدم های بزرگ به نکات جالب بر می خوریم که اینا اصلا متکی به یک نقطه نبودن هیچ وقت . بلکه جریان سیال زندگی و انرژی بودن و گاهی هم به نتایج مطلوب خودشون نرسیدن ولی انگار که نتایج نیست که اونا رو به حرکت وادار میکنه ، بلکه خود حرکت و تلاش و این ماورای انرژی نهفته از این حرکت هست که به اونا شوق و انگیزه تحرک میده . بیام بیرون از این فاز که اگر من این رتبه و رشته مطلوب رو کسب کنم همه چیز را بدست میاورم و هرگاه بدست نیاورم همه چیز خود را از دست خواهم داد تا از ماه آخر بتونیم استفاده کنیم . حسرت دیروز رو با خودت نکش تا حال و آینده . دیروز تمام شده و اگر تو هنوز در دیروزت هستی مرده ای و اتلاف وقت امروز رو داری و ترس از فردا را خواهی داشت . کامل گرا نباش و فکر نکن که تا حالا که اینجوری بوده بقیه اش هم خوب بذار بگذره تا از اول شروع کنیم . کمال گرا باش . از همین فرصت باقی مانده بهترین استفاده رو بکن . از هر درس اندازه 10 درصد بخون و نسبت به الانت رشد کن و رفتی سر جلسه فکر کن که فقط اومدی همونایی که خوندی رو جواب بدی و بیسکوییت بخوری و بری . تمام . به خدا به نفعت هست و اگر بخوای برای سال دیگه کنکور بدی موتورهات رو روشن میکنه و انرژی اولیه رو بهت میده . الان میدونم که همه شما حرفهای منو قبول دارین ولی می دونید برای چی به اون عمل نمی کنید ؟ چون هنوز بخشی از ذهن شما به دنبال تنبلی هاست . انسان دو تا وجه داره . یکی وجه نیروهای عظیم خداوندی و یکی وجه عادات و پیش ضمینه های قبلی ما . مثلا من دو ، سه ماه پیش رو خوب درس نخوندم و یا اصلا دیر شروع کردم و اون عادات قبلی و تکرار اونا روی من تاثیر گذاشته و شخصیتی رو ساخته که اون مانع این میشه که در خودم تغییر ایجاد کنم و هی تو گوشم میخونه و میگه که مگه میشه کسی که تو ، 5 ، 6 ، 7 ماه خوب حرکت نکرده ، بیاد و الان معجزه کنه و خوب حرکت کنه ؟؟!!!! من میگم آره .... اون آدمه نمیتونه ؛ ولی اگه نگرشه عوض بشه ، اون دیگه آدم سابق نیست که ... قدرت روحی بالایی داره که دیگه الان رو خرداد و یه ماه مونده به کنکور نمیبینه . از در بزنی و بندازیش بیرون ، از پنجره میاد تو و درس میخونه . اگه بهش چیزی دادن میخوره وگرنه دنبال شکمو بازی های سابق نمیره . شبها که میخواد بخوابه به خودش میگه ببین فلانی ببین فردا چه کولاک میخونم . باید به 15 ساعت برسونم . خدایا شکرت که امروز به من توانایی دادی که بتونم راضی کننده تلاش کنم وازت میخوام که به من برای فردا یه اراده و انگیزه بیشتری بدی ... اون دیگه نمیبینه که چقدر فرصت داره و بقیه کجاهستند و اون قبلا چه کار بوده و ... چرا و .... چی میشه .... چی کار کنم ....؟؟؟ مثل ذره بین متمرکز شده رو درس ها اگه امسال شد که خدا رو شکر و اگر هم نه هم خدا رو شکر که داره بهم بازهم فرصت میده تا از خودم لیاقت نشون بدم و تن به هر رشته و دانشگاهی ندم . 3 هفته پر هیجان و پر انرژی رو برای خودت بساز و وارد زندگی جدیدت شو . باور کن که همین دونه دونه تست ها داره تو نتیجه تو تاثیر میذاره . بیا از همین نردبان وبلاگ برو بالا و تغییرت رو شروع کن .
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:محرک، | نظرات( |
خوب بنا به درخواست های مکرر دوستان عزیز کنکوری بر آن شدم که بیام و علی رغم مشغله های زیادی که خودم دارم یه سری صحبت مخصوص این ماه آخر رو با بچه های عزیز داشته باشم . خوب میدونم که همه الان یه جوری هستید ؛ نمی خوام که موج منفی بدم ولی امیدورم که خستگی ها فیزیکی باشه و دلچسب . من معتقدم که خوبه آدم در ماه آخر بار و فشار کاری زیادی بهش تحمیل بشه ولی از اون طرف رشد زیادی داشته باشه و شاهد یه تغییر رتبه فوق العاده باشه . بهترین روش و استراتژی مطالعه در این ایام در هر سطحی که باشید اینه که حتما تناوب بین مطالعه و آزمون باید وجودداشته باشه . حتی اگر شما الان داوطلبی هستید که میانگین درصدهای شما 20 درصد بیشتر نیست . حتی اگر در چنین وضعیتی هستید نباید وسوسه بشید و بشینید و همه چیز رو بخوانید و وقتی که تموم کردید بعد برید سراغ آزمون . چون وسواس شما میکشه به تیر . یعنی شم زمانی دست به آزمون میشی و زمانی دست به تست جامع میشید که عملا زمانی برای رفع اشکال خوب وجودنداره و تازه وقتی که شما آزمون میدید بعد میفهمید که سوالات از چه چیزهایی بوده و شما باید چه چیزهایی رو می خوندید و نخوندید ؛ به خاط همین من توصیه می کنم که در هر سطح علمی که هستید و هر قدر که مباحث ناقص مونده حتما آزمون . مطالعه . آزمون . یعنی حتما باید باید با این سبک حرکت بکنید . البته دانش آموزی که مسلطه تعداد آزمونش زیاد میشه . مثلا 2 روز در میان شروع کنه و از همین امروز آزمون بزنه . دانش آموزی که ضعفش بیشتره باید مثلا 4 روز درمیان این کار رو انجام بده ، ولی باز هم باید با توجه به اون آزمونی که از خودتون می گیرید مطالعه کنید . این باعث میشه که شما از خواندن مباحثی که هیچ وقت تو کنکور نیامده شما پرهیز کنید و نسبت به خواندن مباحثی که داره مدام تو کنکور میاد رغبت پیدا بکنید و رسد درصدی شما به شدت افزایش پیدا میکنه. بذارید مثال بزنم ، شما دقیقا مثل شبهای امتحان میشید . اون وقت شما که نمیشینی رو هوا درس بخونی که . اول سوالای امتحانی سالهای قبل رو درمیاری و بعد متوجه میشی که از فلان فصل مدام سوال اومده ، و میشینی اون رو میخونی و می بینید که از اون قسمتی که قبلا سوال اومده بازهم فردا سوال میاد . در کنکور سراسری به واقع 60 درصد تستها قابل پیش بینی اند . و فقط یه مقدار باید داوطلب تیز باشه که وقتی دارید جمع بندی می کنید ، بدونید که باید رو چه جاهایی بیشتر متمرکز بشوید . مثلا دانش آموزی که فیزیک رو داره جمع بندی میکنه به فصل الکترواستاتیک (الکتریسیته ساکن ) میرسه قطعا رو قسمتی باید بره و روش متمرکز بشه قانون کولن است ، چون داره هر سال یدونه تست ازش میاد . در کنار اون باید این فرآیند جمع بندی مطالعه آزمون با درسهای مختلط عمومی و اختصاصی همراه باشه که فرد توان بیش از 12 ساعت مفید نشستن پای کتاب رو داشته باشه . پس این نگرش رو عوض کنید که زمانی آزمون جامع بزنید که وضعیت شما عالیه باشه و این قضیه نترسید . شاید دلیلش این باشه که یه باور غلط در بین داوطلبان است که میگن : ما هر گاه روی جزوه و کتاب مسلط شویم می توانیم که آزمون جامع بزنیم و میانگین درصدهامون بالای 80 باشه. نه این غلطه کسی نمیتونه با خوندن تنها به اینجا برسه مگر مثل درسهایی مثل جامعه شناسی یا تاریخ و جغرافیای انسانی ها . حتی تو درسی مثل دین و زندگی که داوطلب فکرمیکنه درس رو بلده تازه وقتی تست میزنه ، می فهمه که از این درسی که واو به واو کلماتش رو به حافظه داده ، بعضی وقت ها سوال های ترکیبی میاد تازه میفهمه که نوع خواندن و جمع بندیش طوری نیوده که بتونه از پس این تیپ سوال بربیاد ، به همین خاطره که من اعتقاد دارم که آزمون جامع زدن خیلی بهتون کمک میکنه . حالا چه جوری ؟ مثلا شما فردا صبح یه کنکور داخل و یا خارج از سالهای قبل و 84 به این طرف میذارید جلوتون بعد تو تایم مشخص از خودت کنکور میگیری بعد مثلا از مجموعه درسها میانگینی که بدست میری میشه 40 درصد ، 35 درصد ، 45 درصد و... ببینید الان وقتی شما همچین درصدهایی رو بدست آوردی میتونه استارت یه حرکت جهشی و فوق العاده برای شما باشه و یا میتونه شما رو دست و پا گیر کنه و باتلاق حرکت شما باشه . این شمایی که تصمیم میگیری که چه طوری فکر کنی ! مثلا داوطلبی که خودش رو برای 50 درصد شیمی آماده کرده بود و میزنه 35 درصد باید خیلی خوشحال باشه از این قضیه . برای اینکه اشتباهاتی که شما داشتی و نمی دونستی همش رو شد و الان شما با یه برنامه ریزی درست و فشرده میتونی اون رو به 60 درصد برسونی . به همین دلیل نوع کارتون حتما باید با دید مثبت باشه . الان افت درصد باشه خوبه یا یه ماه دیگه ؟؟؟ دوستان عزیز خود تلاش کردن یه هدفه . اصلا نباید اینجوری به کنکور نگاه کرد که الان دارین تلاش می کنید تا به یک رتبه و درصد خاص تو کنکور برسید بلکه خوده تلاش کردن باعث رضایت درونی میشه . باید تمام تلاش رو کرد و نتیجه رو به خدا واگذار کرد که جز خیر و صلاح برای ما چیزی نمی خواد . بی قید و شرط و بی مهابا بخونید، چون این کنکور میتونه برای شما در آینده یه نقطه قوت فوق العاده باشه و همیشه به خودتون بگید که در اون دوران از زندگی من عجب انسان خرق العاده ای بودم و چقدر به بیکران درون و انرژهای خدادادیم پی بردم . واقعا بدونید که حتی یک ساعت بیشتر مطالعه کردنتون تو رتبه شما و درصدهای شما و میزان انرژی و انگیزه شما برای فردا تاثیر زیادی داره . برای همه آرزوی بهترین ها رو دارم .
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:محرک، | نظرات( |
باشروع هر فصل در جنگلی یکسری مسابقات دو برگزار میشد . همه حیوانات جنگل می توانستند که در این مسابقه شرکت کنند ؛ ولی دیگه انگار مسابقه یه جورایی تشریفاتی شده بود . همه حیواناتی که در دوره نخست برگزاری مسابقه حضور داشتند و با هم به رقابت پرداختند ، شاهد این بودند که ببر با اختلاف زیادی از سایرین به راحتی نفر اول شده بود و به همین دلیل در دوره های بعدی برکزاری مسابقات به محض اینکه حیوانات جنگل شاهد حضور ببر در مسابقه بودند همگی انصراف می دادند و ببر بدون رقیب خود به خود و بدون انجام مسابقه ای اول میشد . در این میان لاکپشتی وجود داشت که او علی رغم دیگران در هر دوره از مسابقه حضور پیدا می کرد و طی چندین ساعت و به سختی دور جنگل را می پیمود و خود را به خط پایان می رساند ولی این موضوع را با کسی در میان نمی گذاشت . تا اینکه صبح اولین روز پاییزی که قرار بود مسابقات انجام شود ، بازهم هیچ رقیبی برای ببر نبود و او برنده اعلام شد . ببر با افتخار و با مدال قهرمانی خود به بالایی بلندی رفت و با غرور به قلمرو خود می نگریست تا اینکه در لابه لای درختان انبوه جنگل لاکپشت را دید. اول توجهی نکرد ولی بعد از چند لحظه فهمید که او دقیقا مسیر مسابقه را می پیماید . کنجکاو تر شد . لاکپشت بعد از مدت طولانی و با خستگی زیادی خود را به انتهای مسیر رساند . به بالای تخت سنگی که چند ساعت پیش ببر برای دریافت جایزه خود روی آن ایستاده بود رفت و از پشت لاک خودش برگ پهنی بیرون آورد و روی سر خود گذاشت . بعد طوماری را باز کرد و آن را با افتخار بالای سر خود گرفت . روی آن نوشته شده بود (( بازهم من قهرمان شدم ، چون فقط من مسیر مسابقه را تا پایان طی کردم )) Hero….. ببر با دیدن این صحنه به خود گفت : لاکپشت راست می گوید ، من هم اگر 10 برابر وزنی معادل خودم رو همیشه با خود حمل می کردم و در عین حال اراده این را داشتم که تا پایان مسیر مسابقه استقامت کنم ، قهرمان بودم . دوستان عزیز مهم نیست که از کجا شروع می کنیم ؛ مهم این است که چگونه به پایان می رسانیم ! حتی اگر خیلی دیر شده ، ولی به پایان که نرسیده ... کمال گرا باشیم و از ظرفیت و فرصت باقی مانده نهایت بهره برداری را بکنیم . در مسیر زندگی مهم ترین موفقیت گامهای کوچک به سمت هدف است . هر کس بتواند از پیمودن مسیر و راه موفقیت لذت ببرد ، موفق است و دیگر نتیجه برای او مهم نیست. موفقیت چیزی نیست که دیگران به ما نسبت دهند ، موفقیت از درون انسانهاست و جرقه آن را باورهای فرد می زند .
پدیدآورندگان: علیرضا افشار | طبقه بندی:داستانک، | نظرات( |






